countact us
article-report
exhibition
history
main page

پادشــاهان مُلک خــط

میـرزا غلامـرض

امـید محکمی

ای کلک گهـربار تو سرمایة خـط
تعلـیم و تـعلم تـو بر مـایة خـط
تا مهر خطت ز مشرق نامه بتافت
خوبان همـه آمدند در سایة خـط

میرزا غلامرضا اصفهانی، از اعاظم و اکابر تاریخ خوشنویسی ایران و از اهالی ذوالفنون هنر ایران است. کمال و یکتایی وی در هر دو حوزة نستعلیق و شکستهنستعلیق، بر همگان باهر است و حتا بر مغرضان واضح.
غلامرضا، پیش از تکیة محمدشاه بر اریکة سلطنت به سال 1246 ﻫ.ق، در تهران دیده بر دنیا گشود. پدرش میرزا جان از اصفهان به تهران آمده و حرفهاش قنادی بود. به نعمت داشتن چند دختر مشمول، اما، از برکت وجود پسر محروم بود. سالی زانوزنان به پابوس حضرت ثامنالحججع رفته و شرح نیاز به «آستان حاجتپناه» حضرتش میبرد.
حاجت روا شده و صاحب اولاد پسر میشود. به شکرانهاش نام «غلامرضا» بر او مینهد.
«غلامرضا»، به رسم مألوف آن روزگاران، در پنجسالگی، به سال 1251 ﻫ.ق، روانة مکتب میشود. در هفتسالگی «مصحف کریم» را بیغلط قرائت میکند. در محضر شریف میرسیدعلی تهرانی، پدر میرحسین خوشنویسباشی، مشق عشق در بغل میگیرد و نُهساله نشده، به حُسن خط، نامی درخور مییابد.
سطری از خط او را به حضور سلطان میبرند. محمدشاه، که خود نیز قلمش با دوات خوشنویسی آشنا بود، پس از مراتب امتحان، مجذوب خط غلامرضا شده و او را مسؤول تعلیم خط خوش به شاهزادگان قاجار مینماید.
سکوت سنتی تاریخ مکتوب هنر ایران در شرح احوالات و ظرایف زندگانی هنرمندان- علاوه بر امتناع معنوی خود ایشان- دلایل دیرینهای دارد که این مقال را مجال آن نیست. در این میانه، زندگینامة خودنوشتة میرزا غلامرضا- خود- اتفاقی است تاریخی. به اصطلاح فرنگی- این اتوبیوگرافی- سندی است منحصر و ممتاز، که از باب آشنایی با نثر و شیوة خودنگاری میرزای استاد، گزیدهای از آن به سمع میرسد:
در اخبار ائمة اطهار علیهمسلاماللهالملکالجبار آمده که: خواب مجعول بهم بافتن از شاهراه صواب انحراف و از پیشگاه حضرت احدیت روی بر تافتن است. با وجود ایمان بدین فرمان، محض عرض تشکر و تفاخر به همگنان این چند سطر را به یادگار مینگارد. هنگام صبحی، که از آغاز نماست، قریب هفت سال از سنین عمرم گذشته و در دبستان به خواندن قرآن کریم و فرقان عظیم اشتغال داشت. شبی به خواب، بزرگواری ارشادم نموده، به تقبیل آستان ملائک پاسبان شاه اولیا علیه و علی ابنائه آلافالتحیه و الثناء راهبری فرمود. در دنبالش شتافتم تا فضایی که انتهایش ایوانی داشت یافتم که در گوشة آنجا حضرت شاه اولیا ارواحالعالمین لهالفدا توقف داشتند. حکم تقرب عتبه علیهام نمود. چون نزدیکتر شدم، فرمود، مشقات بیاور. علیالفور صفحة کاغذ و قلم و دواتی به حضور مبارک تقدیم نمودم. در وسط آن صحیفه لام الف و یایی بدین شکل نگاشته مرحمت و فرمودند، از این رو بنگار. زیاده از این به خاطری نیست. بالجمله فردای آن شب در دبیرستان به همگنان بیان این شرافت میکرد. معلم صورت خواب را سؤال نمود. این بنده صورت ماجرا کماجرا باز گفت. دیگر روز حقیر را به تحصیل خط واداشت. بعد از دو سال- زیاده یا کم- بر جمله همگنان برتری جسته و در سال پنجم آن تاریخ، محض امتیاز خط نستعلیق به خدمت شاهنشاه مبرور محمدشاه مغفور طابثَراه مشرف شده، مورد عواطف شایان و تشریفات بیکران آمده، چند سال حسبالامر ایام آدینه بدان فرخنده درگاه تشرف میجسته و همواره به مراحم عالیه و خلاع فاخره از قبیل قلمدان دوات مرصع و شالهای ترمه کشمیری و چند کلیچه ترمه و وجوه نقدی سرافراز مینمود. عجبتر آن که در سال چهلویک از سنین عمر به زیارت آن درگاه عرش اشتباه مفتخر آمد تا معلوم باشد که دولت در آن سرا و آسایش در آن در است. محض عرض تشکر قلمی شد.

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

منبع : دو هفته نامه تندیس ، شماره 157