سرنوشت روی پیشانی من نوشته، آرام و قرار ممنوع علی قهاری
هادی سیـف
خاطر دارم، اول بار نام علی قهاری و وصف هنر و ذوقش را از زبان استاد و ولینعمت به خاک خفتهام استاد علیاکبر صنعتی شنیدم. آقا، هر وقت حوصلة پرپیمانی داشت، گاهی تا ساعتی یک بند و بیامان با لهجة شیرین کرمانیاش دل از مستمع میبرد.
آن بعد از ظهر برفی آدینه هم پنداری شانس با من بود. محور سخن آقا سید علیاکبر هم علی قهاری بود، با ذکر خاطراتی شیرین از شاگردی که در ایام نهضت هنریاش در یتیمخانة کرمان عصای دست او بوده و بعد همراه و همره به تهران آمده و تا سالها دوشادوش آقا به کار مجسمهسازی مشغول.
آقا هنوز وارد جزییات نشده، چندین بار تذکر داد که ماجرای یتیم بودن علی قهاری را به توصیة خودش خوش نداشته و ندارد همگان بدانند. حالا چرا؟ آقا مینالید که: «خوب باباجان، یکی میشود سید علیاکبر یتیمغورة یتیمخانة کرمان، که از راه یتیمی به نانونوایی میرسد! یکی هم میشود علی قهاری خودمان، که سخت پرهیز دارد مردمان، دوست و آشنا، غریب و ناآشنا بدانند او هم از یاران من در یتیمخانة حاج علیاکبر صنعتی بزرگ شده، بعد هم با استعداد خدادادیاش مجسمهساز شده و به سهم بضاعت هنریاش خوش درخشیده. حالا جان من هر وقت علی قهاری را دیدی، یتیم بییتیم!» و بعد، آقا ادامه داد: «خودستایی نباشد، ذوق علی قهاری را من کشف کردم. از یادم نرفته، حوالی سالهای 23 و 24 در اوج جوانی و شور هنری، در یتیمخانه میان بچهها، نوجوانی را دیدم لاغر و نحیف، سیاهسوخته و رنگپریده. از سر صبح تا شام و سیاهیِ شب لحظهای از کنار من دور نمیشد؛ سنگ میشکست، آب و گچ تدارک میدید. گاهی دور از چشمان من، از سر شب تا سپیده و صبح، برای خودش با گل رس مجسمه میساخت. باز یادم دارم، وقتی یکی از بچهها ندا داد که آقا چی نشستهاید، علی دست تنها- مجسمة پلنگی را ساخته عین خود پلنگ! هر چه به او میگوییم برو نشان آقا بده، میگوید خجالت میکشم، کار من کجا و کار آقا کجا؟! صدایش کردم. همان روز، هراسیده و دلنگران، به دفتر یتیمخانه آمد. بیمقدمه گفتم، علیجان، شنیدهام مجسمة پلنگ ساختهای؟ کمی این پا و آن پا شد و بعد، با صدای آرامی گفت، جسارت مرا ببخشید آقا، قول میدهم دیگر از این غلطها نکنم. حیران پاسخش دادم، کدام غلط پسر، مگر مجسمهسازی کار غلط است؟ پس من شب و روز غلطکاری میکنم، حالا مجسمهات کجاست؟ گفت، زیر پلة ساختمان. با هم راه افتادیم، وقتی بالای سر مجسمه رسیدیم، دیدم واویلا عجب استعدادی نشان داده، نمیگویم عالی بود و بینقص، اما به سهم پسربچهای سیزده- چهاردهساله، با سالی کنار دست من به کار گل مشغول شده، بعید بود همچو مجسمهای پاکیزه و تمیز! تشویقش کردم. بنا به عرف مرحوم حاجی سکهای یک یا ده ریالی کف دستش گذاشتم و او را نشانه گرفتم که در بازگشت به تهران با خودم یاروهمراه کنم. علی قهاری هم استعداد هنریاش خوب بود و هم باطن پاکیزهای داشت، تنها اشکال او، خلقوخوی آسیبپذیرش بود. به کوچکترین ایرادی که از او میگرفتی درهم فرو میریخت. روزی نبود که لااقل با یکی از بچههای همسنوسالش گلاویز نشده بود. وقتی هم او را نصیحت میکردم که دست از این حساسیت بردارد، میگفت، آقا، اینها مرا درک نمیکنند؟ میگفتم، چه چیز تو را درک نمیکنند؟ میگفت، به استعداد و هنر من حسادت میکنند! میخندیدم و میگفتم، پس باید همهشان دشمن شماره یک من باشند؟ با سادگی جواب میداد، از کجا که نباشند، آقا؟ وقتی با جمعی از بچههای یتیمخانه به همراه علی قهاری به تهران آمدیم، او خودش را دستیار شماره یک من میدانست، روی همین اصل هم در غیاب من به بچهها فرمان میداد، حتا از آنها بیگاری هم میکشید. من علی قهاری را اولاد خودم میدانستم. او را به خانه آوردم و کنار عیال و مادر و بچههایم او هم شد عضوی از اهل خانوار. با خودم به نمایشگاه میآمد، با خودم برمیگشت خانه. آمد روزگاری که برای خودش مجسمهسازی مستقل شد. عجبا که در کارهایش هیچ رد پایی از تقلید مجسمههای من دیده نمیشد. در مرام با من سازگار بود، در خلاقیت اما، میکوشید علی قهاری باشد تا مقلد سید علیاکبر صنعتی. سخت پشتکار نشان میداد در ساختوساز مجسمههایی که سفارش میگرفت. با تمامی این احوال، به دلیل همان روحیة آسیبپذیر یک جا قرار و آرام نداشت. بعد از ازدواج، از قرار در سازمان جغرافیایی ارتش استخدام شده بود. مدتی کار ادارة خوابگاهی شبانهروزی را بر عهده گرفت و ... حالا در این ایام پختگیِ هنرش مشغول ساخت مجسمههایی بالابلند از مشاهیر علم و ادب ایران است، آن هم در کارگاهی که خارج از شهر تدارک دیده، مجسمههایی از برنز و گچ فرنگی. دریغ که آن قدر پای کورة ذوب فلزات یکتنه ایستاد که از قرار ریشهاش را نثار ذوقش کرد، بدجوری هوا کم میآورد، اغلب با کپسول اکسیژن کنار دستش بیهواییِ ریههایش را جبران میکند! سراغش خواستی بروی مرا هم باخبر کن، هم نشانی خانهاش را دارم و هم آدرس کارگاهش را، تلفن میزنیم و میرویم سراغش. بندة خدا این روزها خیلی دستِ تنها کار میکند، وقتی هم از او ایراد میگیری مثل آن که وسواس یقهاش را گرفته باشد، مقابلت جبهه میگیرد که: دست توُی کارهایم میبرند، ذوقم را قیچیقیچی میکنند، ترجیح میدهم خودم گچ و آب تدارک ببینم، خودم کوره روشن کنم، خودم کربن نوش جان کنم، اما، کار، کار خودم باشد! میگفتم، حتم دارم از پا بیفتی. بلندبلند میخندید و میگفت، یک نانخور کمتر از این سرزمین آریایی. در بودنم چه شاهکاری خلق کردم که در نبودنم خلق خدا زاری کنند!»
مدت زمانی گذشت، تا از سر تصادف از معاونت امور هنری وزارت ارشاد وقت نامة شکواییهمانند استاد علی قهاری با زیرنویسی تحت این عنوان که "رسیدگی و مراتب را اعلام نمایید"، به دست من رسید. در آن نامه (علی قهاری) سخت از بیاعتناییهایی که به عمری تجارب هنریاش رفته بود، گلایه کرده و اعلام آمادگی برای ساخت مجسمة استاد شهریار کرده بود. این نامه، دستاویز خوبی بود که به سراغش روم؛ و از کجا که گرهگشای مشکل او شوم با خواست خدا. ماجرای نامه را با آقا در میان گذاشتم، خیلی خوشحال گفت، زود بجنب باباجان و تا آنجا که قادری کمکش کن، هر وقت هم که قصد رفتن کردی، من هم همراه تو میآیم. گفتم، به چشم آقا!
غروب داشت آرام و آهسته بر آسمان روز پردهای تیره میکشید که من در خدمت آقا سیدعلی اکبر مقابل خانة علی قهاری بودیم. عجب در انتظار بود. به اولین زنگ خودش مقابل در خروجی خانه ظاهر شد. مرا دورادور میشناخت. شنیده بودم، رهوراه مرا در حمایت از هنرهای مردمی در محفلی هنری سخت ستوده، با این حال، قبل از آن که به من خوشآمد گوید، جستی زد تا دست استادش را ببوسد. آقا سید علیاکبر نگذاشت. همین بود که او را در آغوش گرفت و سر بر شانة آقا از شدت هیجان گریست، و واکنش استاد که چه مهربانانه با دست بر پشت شاگرد گذشته و استاد حال میکوبید.
با من هم برخوردی عاطفی داشت. به جان عزیزت یکی از آرزوهایم دیدن تو بود. خجالتزده سرم را پایین انداختم. مردی با آن همه سطوت هنری چنین بگوید، باید که شرمسار شوی.
وارد آپارتمان او که شدیم، همسر و پسرش آمدند به پیشواز آقا، هر کدام به احترامی. من اما، نمیدانم او را که با حالی زار رفت کنار کپسول بزرگ اکسیژن نشست و چند باری نفس تازه کرد، با دستگاه کوچکی که در دستش بود، دلم سخت و ناآرام گرفت، آخر مگر میشود باور کرد او (علی قهاری) نامور مجسمهساز روزگار خودش باشد، مجسمههایش سر به آسمان بسایند، بعد، خودش محتاج دمی هوا باشد! آقا مثال همیشه مقدمة آشنایی را فراهم کرد و حرفهای مهربانانهاش مجلس را کوک کرد: نمیدانی جانم علی قهاری ما چه استعدادی دارد، چها که نکرده، بندة خدا سلامتش را فدای ذوق هنریاش و ادای دین به بزرگان ادب و فرهنگ سرزمینش کرد، کاش ملامتهای مرا جدی میگرفت، کاش لج نمیکرد. او اگر سلامت میبود، حتم دارم از ابوالحسنخان هم جلو میزد. ولی جانم او خودش را با دست خودش ضایع کرد. رسم روزگار همین است، روزگار عزیزکُش است.
علی قهاری، که تا این لحظه آرام به نشانة تأیید گفتههای آقا سرش را بالاوپایین میبرد، یک باره ترکید. واویلا به بغض وامانده در گلویش: آقا شما چرا چنین قضاوت میکنی؟ هنرمندی که از راه هنرش بخواهد زندگی خود و خانوارش را تأمین کند، هنرمند نیست، تسلیم است، همیشه محتاج است، مگر خود شما آقا در گلستان زندگی میکنی که بعد از هشتادواندی سال انتظار داری منِ بیمقدار سالموسرحال باشم؟ سالی است نامهنگاری میکنم که: پدرآمرزیدهها، من نیمقرن با گل و گچ و آهن و سنگ زندگی کردهام، به دادم برسید، مجسمهای سفارش بدهید، وضع زندگیام روبهراه نیست، بگذارید مجسمة شهریار را بسازم. همهاش نامهنگاریِ اقدام کنید، ملاحظه نمایید، حالا هم ایشان آمدهاند اقدام کنند، با کدام بودجه؟ با کدام اطمینان؟
آقا پاسخش را داد: علی جانم، کوتاه بیا، این همه بخشی از ریاضت و چلهنشینی هنرمندی مثل من و توست. تو از کمالالدین بهزاد سرتری که با آن همه کیابیا نامه به سلطان صفوی مینویسد و طلب مواجب برای گذران زندگی فقیرانه میکند. خودم خواندم در مجلة «هنر و مردم». به جان علی قهاری مثل بچهها، روزی تمام گریه کردم بر بختواقبال کمالالدین بهزاد، خودم، تو و دیگرانی که میشناسیم و نمیشناسیم.
علی قهاری کمی آرام شد، دوباره سکوت کرد. این بار آهستهتر از لحظات قبل شروع کرد به درد دل: آن از روزگار کودکی- که آقا شما خوب میدانید چه میگویم- این از روزگار سالدیدگی، هر چه فکر میکنم میبینم روی پیشانی من نوشتهاند، آرام و قرار ممنوع! آقا از این تعبیر بلندبلند خندید و بعد با همان صدای خنده رو به او کرد و گفت: فوری پاکش کن، بیخیال باباجان، یک آبدوغخیار خنک با نان خشک میارزد به هزار غذای جورواجور. قانع و راضی به رضای خدا باشیم. مگر سعدی علیهالرحمه نمیگوید، هر نفسی که فرو میرود، ممد حیات است و چون برمیآید، مفرح ذات.
آقا بعد رو به من کرد و گفت: تو هم تلاش خودت را بکن. لازم باشد منِ پیرمرد هم رو میاندازم، چه اشکالی دارد، شاید واقعاً علی قهاری را نمیشناسند!
غروب شد و شب به نیمه رسید. عاقبت خداحافظی کردیم و از علی قهاری جدا شدیم. آقا میان راه خیلی در فکر فرو رفته بود، اصلاً تا رسیدن به منزلش کلامی حرف نزد، سکوتی که صدبرابر بدتر از فریاد بود.
مطمئن باشید آقا ادای وظیفه میکنم!
مجسمة شهریار را ساخت، چه قدر نحیف و کمرخمیده و زار، راستی چرا؟
در مجلسی که برای بزرگداشت او برپا کرده بودند، در یکی از کاخهای نیاوران او را با صندلی چرخدار آوردند، گردنشکسته و خسته و ژولیدهموی و شکستهروی. نوبت به سخنرانی حقیر که رسید، متنی را که از قبل نوشته بودم، لوله کرده و کناری گذاشتم. رسیدم به منطقی که میگفت، تعریفوتمجید از علی قهاری در این حالوهوا، راستی که کار روا و پسندیدهای نیست. پیرمرد هفتادواندی سال زندگی کرده و هنر آفریده، حالا که اسیر صندلی چرخدار شده و نفس به سختی میکشد، بگویم که او چنان بود و چنین هست!
خاطرم هست پشت تریبون صادقانه اعتراف کردم، منتقدین هنری در واقع وکلای هنرمندان هستند. در دادگاه تاریخ، من به عنوان وکیلی بیمقدار در مقابل استاد علی قهاری شرمسارم. هیچ دفاعی هم از هنرش ندارم. وقتی او سلامت جان و روانش را روی اعتلای هنرش گذاشته، من چه تمجیدی میتوانم در باور و قبول خلاقیت بیامان او داشته باشم؟ تنها آیندگان را باخبر میکنم و پیغام میفرستم: حق این نبود سرنوشتی چنین که دامان مثال علی قهاریها را گرفته باشد!
وقت تمام شدن مجلس خودش چند کلمهای از سر تشکر گفت. از برگزارکنندگان، از سخنرانان یاد کرد، بی آن که نامی از من برده باشد، چه کسی این مطلب را به او گوشزد کرده بود، ندانستم، اما، یکباره میان موج جمعیت صدایش را شنیدم که با فریاد مرا میخواند. خودم را به او رساندم. صدایش میلرزید: میبینی به چه سرنوشتی گرفتار شدهام، تو چه گفتی دربارة من و من چه آسان از پاسداشت کلام مهربانهات گذشتم و سکوت کردم. خدا میداند عمدی نبود، فراموش کردم، حافظه ندارم!
مقابل صندلی چرخدارش زانو زدم، دستهایش را گرفتم. حق بود با گریه جوابش را میدادم. همین طور شد. گریان به او گفتم، اگر نام مرا میبردی، کلام من بیاجر میشد. تو استاد چنان ادای دینی در راه مجسمهسازی نوین ایرانی کردهای که هزار بار دیگر اگر هنرت را بستایم و تو بیتفاوت در سکوت از آن بگذری، من آرامتر میشوم. علی قهاری مثل بچهها هایهای گریست. دیگر ندیدمش تا روزی که شنیدم از دنیا رفت. خبر را نابههنگام از زبان دوستی شنیدم. کمرخمیده بر زمین نشستم و در گوشهای خلوت در عزای مرگش غمگنامه گریستم، چه تنها!
منبع : دو هفته نامه تندیس