countact us
article-report
exhibition
history
main page

درباره چنگــیز شــهوق

محمدرضا سلیمانی

زندگی چنگیز شهوق پیوسته در بهتوحیرت گذشت. آن چشمهای منقلب و پرسشجو در آن چهرة مشوش و خوی غربتی و بیآرام، کاراکتری میساخت از او به دور از مردم و دیر از تصورات مردمی. او به سرعت متولد شد، به شدت به دیوار خورد و عمیقاً مُرد. جزو اولین گروه هنرمندانی است که در مجسمهسازی ایرانی از ذهنیت قدیم عدول کرد و نخستین بار تصوری از "حجم" را برای مجسمه پدید آورد. تا پیش از نسل او، اگر که مجسمه در ایران بود، سردیس و تندیس بود و اگر که تصور غیر حقیقی، خیالانگارانه و خارج از وجوه چارچوبهای واقعی از یک مجسمه ریخته میشد، مجسمه نبود و نوعی از ضایعات بود. او، پرویز تناولی و ژازه تباتبایی از جمله مجسمهسازانی تلقی میشوند که برای نخستین بار بینندة ایرانی را از ذهنیت مجسمههای مفرغین لرستان و شبهمجسمههای تپة مارلیک دور کردند. یک نسل قبلتر از او، مجسمهسازی، ریختهگری و شبیهنگاری بود؛ یعنی مجسمه، چیزی بود شبیه به انسان و تنها در محدودة موجودیت جاندار بود که تصور میشد. چندصد سال بود که این هنر در ایران بیاعتبار شده بود. اولین رویکرد مجدد به این هنر نیز تصوری شبیهنگارانه بود. ناصرالدینشاه، که بیعلاقه به هنر نبود، در سفر فرنگ شیفتة مجسمه شده بود. در سفرنامة خود در روسیه مینویسد: «... اَشکال مجسمه مرمر به هیأتهای مختلفه از زن و مرد و بچه ایستاده و خوابیده ساخته بودند که شخص حیرت میکرد. یک زن بزرگِ ایستادة بسیار خوشگل بود که شخص میتوانست سه روز نشسته آن را تماشا کند. هر پرده صورت و هر مجسمه و هر اتاق را ده روز دیدن کفایت نمیکرد ... یک مجسمه بسیار بزرگی از آدم نشسته بود، به قدر فیل، اما همة اعضا را به تناسب درآورده بودند.»1
این ذهنیت تناسباندیش، نیمقرن وقت میخواست تا توسط ذهنیت کسانی چون شهوق، بیتناسب گردد. ناسزا و بدگویی، پیوسته ستایشی بود که از مجسمههای او میشد. در بیینال اول، وقتی بیستوپنج سال بیشتر نداشت، مجسمهای ساخته بود به عنوان "چادری"، که حجمی میانتهی بود؛ یعنی انسان را در اشکال هندسی به دید میآورد. تصور را مخدوش میکرد و تخیل را مهم میدانست. مجسمههایی میریخت از مواد که انسان بود، انسانی بود، اما لزوماً چهره و چشم نداشت و هر آنچه چهره نداشت، از پی یک ذهنیت تودهای؛ هیچ بود. یا هیچ چیز نبود. یا هیچ چیز بود. وقتی به مناسبت بیینال سوم در میزگرد نقاشان، جلال آل احمد از او پرسید: «من که به عنوان یک بیننده میروم و آن وزنة هفتاد تُنی مجسمه شما را وسط سالن تماشا میکنم و دورش مثل کعبه میگردم، حق دارم از شما بپرسم که این چرندیات یعنی چه؟» شهوق به او جوابی داده بود که در آن دهه، جواب دنیای مدرنیته به ذهنیت سنت بود. شهوق زل زده بود و گفته بود، اثر من را نمیفهمید، برای این که شما مثل من زندگی نکردهاید.2
و این در زمانهای بود که آل احمد خطر بود و گفتن به او خطرناک بود. درحقیقت، آل احمد همچون دیگر روشنفکران زمانة خود، گرفتار ذهنیتی تودهای بود و مدرنیزاسیون را در عرصة هنر نمیفهمید. کمهوشی و کوتهبینی همة نظریة او نسبت به نقاشی مدرن ایران در دهههای 30 و 40 بود؛ یعنی دید او محدود به قلمرو عقل و احساس بود و این دو، در نقاشی و مجسمهسازی جدید، حالا سالها بود که جای خود را به دهاء و جنون داده بود. فاصلة زیباشناختی مجسمههای چنگیز شهوق از نیمتنههایی که در ایران نام مجسمه بر خود داشت، فاصلة جغرافیای ذهنیت شرقی و ذهنیت غربی بود. اما، زندگی او چگونه بود که زلزده بود به چشمهای آل احمد و گفته بود: شما مثل من زندگی نکردهاید؟!
او به هر چه خواست، دیر رسید. به هر چه رسید، نخواست و مهمتر آن که انفکاک ذهنیت هنر آوانگارد ایران، به علت پیشآمد یک انقلاب مردمی؛ تصور هستیشناسانة او را بهطورکلی دگرگون کرد. به علت تفوق ذهنیت توده، نگاه آل احمدی برنده و بُرنده شد و نگاه شهوقی مورد اتهام و ایرادگیری قرار گرفت. از آبستراکسیون محض و انتزاع، رو به واقعنمایی و خوشبینی آورد. از غرایب تصویری به قراین قرایب رجوع کرد و توّهمگرایی را به ناچار توّهمنمایی نمود. از مدرنترین مجسمههایی که در دورة پهلوی ساخت، دست شست و پس از انقلاب آلودة جریانی به نام سردیسسازی شد تا با پول مختصری از دولت، سردیسهایی از حافظ و سعدی و دیگر بزرگان قدیم؛ برای نصب در پارکهای تهران بسازد. در میان مجسمهسازان جنبش نوگرایی در ایران هیچ کس چون او این همه خارج از حدود جغرافیای ذهن خویش کار نکرد! هرچند جزو پیشآهنگان مجسمهسازی جدید محسوب میشد، اما بعدتر هیچ رفتاری با او، این جایگاه را برای وی تحقق نبخشود. پس از مارکو گریگوریان، از پرتأثیرترین فعالان جهت برگزاری بیینالها و همایشهای هنری در دهههای 40 و 50 بود. در نمایشگاههای هنری هر جا توده، انگشت حیرتی به دهان و تعجبی به ذهن میآورد، نام چنگیز شهوق دیده میشد. در پاراگراف ششم از شروع رمان گوگول با شخصیتی مواجه میشویم به نام "آکاکی آکاکیهویچ". شاید این اسم به نظر خواننده نادر و عجیب بیاید، ولی با کمال اطمینان میتوان گفت، کسی سعی نکرده آن را دستی به هم بیندازد. مقتضیات به صورتی جور شده که گزاردن نام دیگری نامممکن بوده است.3
ناممکنی تغییر سرنوشت، دربارة شهوق نیز گویی که وجود داشت. از نوجوانی پیوسته به دنبال نوازش مجاز بود.
هر قدر در هنرْ آبستره و مجرد بود، در زندگی از رمانتیسیسمی سادهانگارانه پیروی میکرد. ازدواج در جوانی با خانم نقاشی که از او ده سال بزرگتر بود و بعدتر جدایی، فقدان جدایی و سوز و آواز عاشقانه از فرایند فقدان و ازدواجی مجدد در میانسالی با خانمی که ده سال از وی کوچکتر بود و سپستر هم باز جدایی و حسرتِ با کسی بودن، حکایت از جان ناآرام هنرمندی دارد که بیقراری از وجوه بارز شخصیت او در اولین نگاه به چهرة ایشان است. زندگی او غریبتر از اسم و فامیلش بود. در کودکی لاغر و استخوانی بود. بدن نحیف او اما به دنبال عظمتی بود، که در قالب تن نبود.4
بزرگی بینی و خالی درشت و سیاه بر گونه با موهایی پریشان و بیشانه، از او چهرهای جنگلی میساخت، بیتمدن، بیحیای نگاه و بیقید. سرنوشت او همچون سرنوشت داستان گوگول تغییرناپذیر بود. "ناکامی" هدیهای بود که بهاربهبهار تقدیم او میشد. او از جمله آدمهایی بود که کم به این جهان پا میگذارند؛ یعنی درحقیقت زمانه احتیاجی به امثال او نداشت. پنجاه سال زودتر متولد شده بود و تولدش به اشتباه در سرزمینی بود که افتخار از "سنت" میآمد و او سنتی نبود. اغلب مجسمههایی که میساخت، مافوق طبیعی بود. در نقاشی ملزم به یک نظم عقلانی نبود. اعتقادی به کلیشهها نداشت و هر آنچه را تازه بود تجربه میکرد. آرزو داشت تا قرن بیستویکم را ببیند، اما نشد. آثار او درحقیقت از نظر هستیشناختی مربوط به سالهای آخر قرن بیستویکم بود! او نیز همچون کریستف کلمب هیچ گاه به ارزش کار خود پی نبرد (کلمب، دریانورد ایتالیایی در 1498 امریکا را کشف کرد، ولی خودش تا پایان عمر آن قاره را قسمتی از هند میپنداشت)!
علاقة او از بچگی به گِل و سفال در نوجوانی او را به هنرستان هنرهای تجسمی کشاند. با تشویق خانواده در این هنرستان به آموزش سفال و سرامیک و مجسمههای گلی پرداخت. یک سال پس از ورود به دانشگاه، از مجسمههای سرامیک و سفال خود نمایشگاهی برگزار کرد؛ یعنی در 1336 گالری استتیک نمایشی از آثار او گذاشت و دلخوری شهوق را از این که اختلاف سلیقه با استادی، دانشکده و آموزش آکادمیک را رها کرده است، از بین برد. در همین سال با همکاری چند هنرمند نوگرا پایههای ذهنیت ایجاد اولین بیینال تهران را در محفلی دوستانه پی ریخت.5
دهة 40 اوج کار شهوق بود. حضور در دانشکده تربیت معلم مسؤولیت ادارة چند نگارخانه و معلمی از دورة ابتدایی تا دبیرستان، به اضافة طراحی روی جلد، مجسمهسازی و نقاشی از فعالیتهای اوست. در 1331 وارد هنرستان نقاشی شد. در این سال یکی از پسرهای نوزدهسالة یکی از بهترین خیابانهای تهران- لالهزار- بود. گه گاه به خانة نادر نادرپور میرفت و با احمد شاملو رفاقت داشت. نخستین نمایش آثار او در دی و بهمن 1336 در گالری استتیک (میدان فردوسی) به همراه نمایش آثار دوست خود، کورس سلحشور، ولولهای در میان هنرمندان نوگرا و علاقهمندان به هنر محض ایجاد کرد. او شروع مجسمهسازی را با کاشی و سفال پیگیری کرد و سپستر به انواع مواد دست یافت و به کار بُرد.
شروع کار او با کاشی و سفال بود. نقاشی هم میکرد. یک سال پس از نمایش نخستین، به طور جدی رو به مجسمهسازی آورد. مجسمههای او باور رایج را از مجسمه پس میزد. یک نوع ترکیب تصویر (کمپوزیسیون) ایجاد میکرد و معنا را به نفع عنصر خلاقیت، از تصور بیننده میگرفت. دو سال مانده به آغاز دهة 40، کارمند هنرهای زیبای کشور است. در برپایی دومین نمایشگاه پیکرتراشی (به همت هنرهای زیبا) سهم زیادی دارد. در بیینال پاریس نیز در کنار سپهری، اویسی، ملکونیان و سلحشور افتخار میآفریند. یک سال مانده به آغاز دهة 40، برندة جایزه نقدی بیینال دوم میشود. بهمن 1340، به همت ادارة روابط بینالملل و انتشارات هنرهای زیبای کشور، نمایشگاهی برپا میکند از نمونههایی چند از نقاشیها و پیکرهسازیهای دانشآموزان دبیرستان "ایران فردا" . خود او مجسمهای از سیم و فلز را به نمایش میگذارد که بیتأثیر از آثار گونزالز نیست. در همین ایام تعداد زیادی کمپوزیسیونهای رنگ روغن را در تالار رضا عباسی به نمایش میگذارد. بیینال چهارم، اوج آثار او را نمایش میدهد. حضور دو داور ایتالیایی، خانم دکتر پالما بوکارلی (رئیس موزه هنر مدرن رم) و آقای پرفسور جولیو کارلو آرگان (استاد تاریخ هنر دانشگاه رم) در بیینال منجر به برنده شدن بورسیه به مدت سه ماه سفر به ایتالیا برای شهوق میشود.6
در بازگشت، او شخص دیگری شده است. علاقه به پلکسیگلاس و پلیاستر منجر به ساخت مجسمههایی میشود که مثل کار دیگران نیست. پشمشیشه را وارد کار میکند. به حجاری رو میآورد. مجسمة سیمانی میسازد و در تمام این آثار به دنبال خلق وضعیتی است تا مسائل ذهن را در حالتهایی تجسمی نشان دهد. آثار او مشتی به چهرة مجسمهسازی ایرانی (که در زمانة او بیشتر تندیس و سردیسسازی بود) تلقی میشد. او پیوسته در "خلق مدام" بود.
حالا چنگیز شهوق، فرزند حبیبالله، متولد 1312 باکو؛ هنرمندی بود که دیگر احتیاجی به شماره شناسنامة 71264 نداشت. هر اثری که خلق میکرد، امضایی بود که برجستگی آن، نام شهوق را به یاد میآورد. از سیم، پشمشیشه، لعاب و رنگ و هر چه او را ارضا میکرد، جهت تبیین تجسمی اندیشههای خود، مدد میگرفت. نیمة دوم دهة 40، مس، نیکل و روی را با پشمشیشه و رنگ قاطی میکند. علیرغم استفاده از نقشمایههای سنتی از صنایع دستی- فلزی ایران، انتزاع را از اهمات کار خود قرار میدهد. رو به کار نقاشی برجسته میآورد. بافت و مواد گوناگون را در کنار رنگ به بوم تزریق میکند. او درحقیقت یک نقاشِ شیمیست بود. سولفات سدیم را با برادة آهن ترکیب میکرد و از کف کردن رنگ چیزی میساخت که خاص خود او میشد. شیفتگی به علم کیمیا، علاقهاش به کتاب "طلسم اسکندر"، اما، او را شیفتة نقاشی قهوهخانه و سقاخانه و هر آنچه ایرانی بود و از گذشتة مردمان این جامعه میآمد، نکرد. بیشتر؛ این نوع مطالعات باعث گردید، دیگر رنگ را آماده خریداری نکند و خود بسازد. صدها طرح برای خلق مجسمه، از او برجا مانده است. عادت داشت برای مجسمه، طرح بکشد. درحقیقت، مجسمههای او از طرحهایی الگو میگرفت که بر کاغذ رسم میشد. به همین علت در آثار او پیوسته یک نوع هندسه و مقیاسهای ریاضی در دل انتزاع هویداست. در 1348 به فرانسه سفر میکند و در "خانه هنرهای پاریس" حضور دارد.
از زیر تأثیر برانکوزی درمیآید (او شیفتة پرنده در فضای برانکوزی بود). صیقل مجسمههای شهوق و دنبالچهها و نوکهای در هوای مجسمههایش برانکوزی را به یاد میآورد. استاد اطوارشناسی مواد است. خشونت رنگهای تابلوهای او مثالزدنی است. نگاه او، جهان نقاشی را میپیماید: از لوکور بوزیه، نهضت سنتزپلاستیک را میگیرد. آرپ و توبر، الفبای جدید پلاستیک را یاد او میدهند و حالا دیگر چنگیز شهوق در آستانهای است که علیرغم آن که دیگر از فرمهای طبیعت الهام نمیگیرد و مبدأ کار در ذهن را ارج مینهد، تلفیقی از انتزاع (آبستره) و ذهنیتی تصویری (فیگوراتیو) را به مجسمههای خود میآورد.
با پایان یافتن دهة 40 شمسی، او منظر دیگری میگیرد. جدایی از همسری که به او عشق میورزید و از وی بیمهری میدید، ستونهای ارتفاع و ترقی شهوق را سست و سپستر فرو ریخت. در میانة دهة 50، گالری کرته نمایشی از نقاشی و کارهای سرامیک او برپا میکند. سیروس مالک در مقدمة کاتالوگی، که به همین مناسبت منتشر شد، مینویسد: «با برگزاری این نمایشگاه خوشبختانه چنگیز شهوق را که به نظر میرسید چند سالی از ادامة کارهای هنری خود تا حدودی کناره گرفته میتوان مشاهده نمود که بار دیگر به دنیای واقعی خویش بازگشته است.» اما جدایی و فقدان، شریان دنیای واقعی او را مسدوم و گویی که چشمة خلاقیت وی را مسموم کرده بود. در حین کار با سنگ فرز، دستگاه از دست او درمیرود و به صورتش اصابت میکند. بریدگی بینی بر اثر این حادثه مدتی او را پنهان از دیدهها و به دور از اجتماع نگه میدارد. انقلاب 1357 شرایطی عمومی به وجود میآورد که دیگر به نمایش آثاری چون آثار وی نیازی نیست.
رو به تدریس در کلاسهای خصوصی آورد. نمایشی از نقشبرجستههای خود را در گالری کارپی (1366) برپا کرد، علیرغم آن که نشان از جهشهایی در کار او بود، مسیری برایش هموار نکرد. جنگ بود و جنگ چیزی دیگری غیر از نمایش آثار امثال وی میطلبید. در دهة 60 رو به کارهای متفرقه آورد؛ یک کارگاه کوچک لعاب و چینی و خرمهرهسازی را به همراه یک دوست دایر کرد و به دنبال سفارش کار گشت. اما به هنر او در این شرایط دیگر نیازی نیست! مجبور به ایجاد شرکتی بیجا و مکان میشود به نام "ماهاننقش" تا بتواند با یکیدو نفر از دوستان سفارش مجسمه بگیرد. اما دیگر زمانه، زمانة کارهای او نیست. دیگر در تمجید از خلق آثار درخشان او، کسی بورسیه "خانه هنرمندان پاریس" نمیدهد! اما، اتفاقات هنری کماکان در پایتخت کورسویی از امید دارد. به مناسبت "کشتار حج خونین" در نمایشگاه موزه هنرهای معاصر شرکت میکند، بلکه باز هم، چون همة آن سالها، خود را جلوی صف نشان دهد. اما برندة جایزة اول آقای ناصر پلنگی میشود و نصیب شهوق سفری زیارتی است به سوریه! تدریس در دانشگاه آزاد اسلامی، تنها چارة نقاشانی است که انقلاب آنها را بیکار کرده است. اما دانشگاه هم جای هر استادی نیست. جامعة هنری ایران دگرگونی یافته و او علیرغم همة افتخاراتی که در هنرهای تجسمی ایران داشته، معلم "کارگاه طراحی سطح 1" دانشگاه آزاد اسلامی میشود. و این برای هنرمندی چون او، که سه دهه در مدرنیزاسیون فرهنگ و هنر ایرانی سهم داشت، اندک بود. اوایل دهة 70 در پروژهای شرکت میکند مربوط به شهرداری تهران (همراه با حمید شانس، عباس مشهدیزاده، آقای قراگوزلو و مددی) جهت ساخت سردیسهای پارک ملت. و این ضربة سنگینی است به خلاقیت او و پایان رؤیاهای هنرمندی که از کاندینسکی تبدیل دید بیرونی به دید درونی را یاد گرفته و خود سالها به عنصر خلاقیت در نزد برانکوزی برای ایجاد ساحتهای "محض" در مجسمه فکر کرده بود. دیگر نمیتواند برای دل خود آن آبسترههای عجیبوغریب را بسازد. دیگر جرأت ندارد جواب کسی را بدهد، مبنی بر این که، چرا کار تو را نمیفهمم. و این هنرمندی بود که در بیستوچندسالگی، در آن میزگرد نقاشان؛ جلال آل احمد را با ناراحتی به فحش گفتن وادار کرده بود! حالا دیگر مردم آثاری میخواهند که به سادگی و براحتی چهرهای را به یاد بیاورد. آثاری که ذهن را آزار ندهد، جیغ نکشد و به شعور فشار ایجاد نکند! زمانه، هنرمندان درجه یکی چون شهوق را تبدیل به یک قالبگیر و چدنریز کرده است. دیگر بابت عنصر خلاقیت و جنونِ نقاشانه به هنرمند مزد نمیدهند. مردم سردیسهایی میخواهند از حافظ و خیام که به محض دیدن آن، شعر شاعر یادآور شود! شهوق دست‌‌ودل به ساخت رنگ؛ آنچنان که یک دهه پیشتر داشت، ندارد. از اکرلیک استفاده میکند. حالا دیگر نمیتواند بر طبق عادت سالهای قدیم، حین کار لخت شود. در منزل اتاق کار ندارد. سالهای آخری به شدت غمگین است. وقتی قلم را کارتکی میگیرد و طرح میزند، دیگر کسانی با شوق نگاهش نمیکنند. در سال آتشبس جنگ ایران و عراق، نشان درجه یک هنری (معادل دکترا) به او اعطا میشود. اما دیگر وی به دنبال نشان و افتخار نیست. دیوارهایی از میان توده برآمده و او را از زمانة خود جدا کرده بود. در روزهای پایانی از همسر خود جدا میشود، هرچند انس و الفتش به فرزندان تا دقایق آخرین کاستی نگرفت. حالا در حال ساختن تندیس دکتر احمد حامی (پدر مهندسی راه و ساختمان ایران) است. سفارش این کار میتواند شرایط را بهتر کند. در کمربندی تهران، در ده فیروزبهرام، گرمای کورة برنزریزی را به جان میخرد تا سفارش را به پایان برساند. در یکی از همین شبها، حالا دیگر خانهای از آن خود ندارد؛ در تنهایی میخوابد و دیگر بیدار نمیشود. مرگ او بر اثر سکتة قلبی تشخیص داده میشود و این روز 21 شهریور 1375 است. مجسمه دکتر حامی، همچون زندگی هنری چنگیز شهوق، نیمهتمام برجا ماند! شهوق، به معنای ارتفاع و بلندی است. زمانه برای او کاری کرد که از ارتفاع خود به فرودست خود افتاد و مُرد. دیگر هیچ گاه به خانة همسر و دو فرزند خود در خیابان بیستونُهم گیشا بازنگشت. سخن آن فیلسوف، همة داستان زندگی اوست: گاهی انسان به دیوار میخورد!

پینوشت
1- سفرنامة ناصرالدینشاه، انتشارات اندیشه، اصفهان، 1343، صص 30 و 31.
2- در این میزگرد سیمین دانشور، ممیز، قندریز، جلال مقدم، هوشنگ پیمانی، بروجنی، ضیاءپور، سیروس مالک و حشمت جزنی نیز حضور داشتند. نگاه کنید به این مناظره در: کیهان ماه، شماره 2، شهریور 1341.
3- گوگول، یادداشتهای یک دیوانه (شنل، دماغ)؛ ترجمه مصطفی فرزانه، کتابفروشی سپهر، تهران، 1329، ص 4.
4- سیمین دانشور در بیستونُهسالگیِ شهوق دربارة او میگوید: «با یک نظر به آثار شهوق به این نتیجه رسیدم که این مجسمهساز بااستعداد سخت اسیر عظمت شده است (مجسمه گاو مثلاً و همچنین مجسمه زن). آیا اینچنین دچار مفهوم حجم گردیدن عکسالعمل لاغری و نازکاندامی خود او نیست؟»! به نقل از کیهان ماه، شماره 1، خرداد 1341، ص 146.
5- میگوید: «اواخر دهة 30 به همراه چند تن از دوستان هنرمندم، مارکو گریگوریان، کامران کاتوزیان، کورس سلحشور، آقای مفخم، تناولی و دوستان دیگر، تصمیم به برپایی نمایشگاههای دوسالانه در سطح کشور گرفتیم و در کنار آن ایجاد نگارخانههایی مثل رضا عباسی و صبا در برنامة کار [قرار گرفت].» به نقل از مصاحبه با مهکامه پروانه، مجله تصویر، سال چهارم، شماره 24، اسفند 1375.
6- در بولتن گروه هنرمندان هنرهای پلاستیک تهران، شماره اول، دوشنبه، 12 مرداد 1343 آمده است: چنگیز شهوق، عضو مؤسس گروه، که در بیینال چهارم تهران موفق به اخذ جایزة دولت ایتالیا گردید، صبح روز یکشنبه، 21 تیر ماه، تهران را به قصد ایتالیا ترک گفت.

منبع : دو هفته نامه تندیس