countact us
article-report
exhibition
history
main page

خود یک کار هنری بود!

دکتر هادی هزاوهای

مادربزرگم میگفت، دو گاو را که به هم ببندند، همرنگ نمیشوند، ولی همخو میشوند. بیشتر زنان و شوهران کهنسال از نظر خلقوخو و سلیقه شبیه هم هستند و اغلب چون از غذای یکسان و همجور استفاده میکنند، هیکل و قوارهشان هم مثل هم میشود!
در دنیای غرب، که گاهی عشق و علاقه و کمک به همنوع از سگها شروع میشود و سگ میتواند جای ارتباط احساساتی را بگیرد، خیلی از آدمها در راه رفتن و در حرکات آرام، سنگینی، فرزی یا پرخاشگری شبیه سگهایشان میشوند یا بالعکس. من پا را فراتر میگذارم: هنرمندان هم شبیه کارهایشان میشوند یا بالعکس؛ کارها شبیه هنرمندان هستند (دفعة بعد که نمایشگاه رفتی، نگاه کن!)
خیلی وقتها میبینم که نوازندگان ویلنسل یا کمانچه یا نی، شبیه آلت موسیقی خود میشوند یا مثلاً خوشنویس خط نستعلیق به همان وقار و نزاکت و محافظهکاری خط نستعلیق تبدیل میشود؛ بدین ترتیب، نقاشان آبستره، سوررئالیست، خودشان مثل کار خودشان هستند. به چشم خود، متخصصین هنرهای قرون وسطا یا هنر مدرن را در زیرزمین موزهها دیدهام که در همین فُرمها شکل گرفتهاند. قیافه و هیکل جیاکومتی را با آن چروکها، کیسة زیر چشم و حالت نحیف و سیگار نیمهتمام در دست استخوانیاش ببین- کارهای او را هم ببین- همچنین قیافة نیمهمست جسکون پالاک را که مثل علیورجه سرگرم پاشیدن رنگ روی کارش است، پیش چشمت بیاور، در کنار کارهای او. تو هم که این را میخوانی، با صرافت نگاه کن: صورتخوانی آدمها و تطبیق آنها با کارهایشان! سرگرمی بهتری از غیبت کردن است.
چنگیز شهوق برای من، خودش، هیکلش، حرف زدنش، خندیدنش و عصبانیشدنش در موقع بحث، یک کار هنری بود. او را به هیچ وجه نمیشود در قفسة آثار هنر قبل از اسلام یا بعد از اسلام، یا مکتب سقاخانه یا مکتب خانه، یا پیشکسوت یا پسکسوت یا عارف و معروف و مشکوک و معزول و مرحوم قرار داد؛ او موجود عجیب و تک و نابی بود که آمد و رفت، ولی هیچ کس وی را نفهمید؛ و میدان باز و بزرگی را ندید که با آن آثار جیغی و پرخوانش و سیاه و پردغدغه از همة صاحبکسوتان رو کم کند و مونومان بسازد، در داخل مرزها و بیرون مرزها خودنمایی کند. چنگیز شهوق آدمی بود که هم افکارش و هم آثارش و هم هیکلش و هم وسایل کارش و، جالبتر از همه، اسمش خارج از فُرم و نُرم حسابگر و به ظاهر با نزاکت و مؤدب و با طمأنینة ما ایرانیها بود. او بود که در مجسمههایش، در طراحیهایش و در سرامیکهایش دغدغة حیات، چهرة آدمهای اطراف خود، حرکات سنتی و آبااجدادی دستوپاگیر را میبرید، سوراخ میکرد و میخراشید و سیاهمالی میکرد و به صورت یک جیغ گوشخراش، به صورت یک مشت کوبنده، به صورت تهوع از قیودات و فقط با یک خط کجومعوج بطلان، جلوی تو میگذاشت.

من خیلی دلم برایش تنگ میشود.

منبع : دو هفته نامه تندیس