یادی از هنرمند عزیز، چنگیز شهوق
سیروس مالک
چنگیز شهوق را زمانی که، در دبیرستان ادیب، در کوچه نکیسا، لالهزار پایین، با وی همکلاس بودم، شناختم. آشنایی میان ما از آن روزها به بعد عمیقتر و با احساس بیشتری در زمینة مشترک و مورد علاقة هر دوی ما، یعنی هنر، به خود فرم جدیتری گرفت.
نزدیک به اتمام دورة دبیرستان، چنگیز میدانست هر دوی ما به دنبال یک فضا و راه متفاوت از سایر همکلاسان خود هستیم و آن فضا آموزش برای یادگیری هنر بود.
او یک روز خبری را که از افتتاح هنرستانی به نام هنرهای زیبا بود، به من داد و گفت، اداره هنرهای زیبا افتتاح شده و آمادة پذیرش هنرجوست. و این دومین دورة تحصیل در آن بود. به اتفاق چنگیز، بیدرنگ در صبح روز بعد به محل اداره هنرهای زیبا و اتاقی که در آن نامنویسی میکردند، رفتیم.
بعد از نامنویسی و آشنایی با پنج هنرجوی دیگر، به اتفاق ما دو نفر، هفتنفره دورة دوم هنرستان را شروع نمودیم.
این هفت نفر عبارت بودند از: چنگیز شهوق، سیروس مالک، منصور قندریز، کورش سلحشور، حسین گلشن، ناصر هاشمی وزیری، سعید نورائی و علیرضا یحیوی. برنامة کار در هنرستان هنرهای زیبا را از اول شهریور آن سال- اگر یادم باشد، 1357 بود- شروع نمودیم.
استادان ما عبارت بودند از: جلیل ضیاءپور، مهدی ویشکایی، احمد اسفندیاری و گاهی دیده میشد سهراب سپهری هم با آشنایی با استادان در ژوژمانهای ما– شاگردان- شرکت مینمود. همچنین جلال آل احمد و سیمین دانشور هم به ما تدریس مینمودند. چنگیز شهوق، با ذوق عمیق و طبع شوخ خود، و با لهجهای که گاهی کلمات آذری هم در آن بود، رنگ و حال خاصی به محیط کار ما میداد، و در حین طراحی و نقاشی از مدل یا طبیعت بیجان طنزی میگفت و همة ما را به خنده میانداخت.
همة ما در طول سه سال تحصیل هنری در هنرستان عمیقاً یکدیگر را، در عین حال که رقابت بهتری در ایجاد نقشهای بهتری در کار خود مینمودیم، دوست میداشتیم. چنگیز، من را گاهی برای نوشیدن چای، در عین حال که با هم تمام اوقات را در زمینة کارهایمان بحث و صبحت داشتیم، به مغازة کوچک پدرش، که پوستدوزی و در لالهزار پایین بود، دعوت مینمود.
زمینه و کار نقاشان دیگر ایرانی و اروپایی و مقایسه کارمان با یکدیگر زمینة اکثر بحث و صحبت ما بود.
هنر، که برای ما دیگر آرمان زندگی آیندهمان بود، در وجود همة ما و در جهت آن که ما موفق به ایجاد نمایشگاهها و معرفی آثار خود باشیم، به صورت یک ایدهآل بود.
چنانچه اغراق نباشد، باید بگویم: انرژی کاری چنگیز شهوق در ایجاد آثار هنریاش برای وی آنچنان بااهمیت بود، که گاهی زمان خوردن غذا و فعالیتهایش را در زمینههای دیگر فراموش میکرد ...
میتوانم به جرأت بگویم: چنگیز شهوق هنرمندی با تمام جسم و روح خود بود.
چنگیز، ضمن آن که در هنرستان دورة نقاشی را طی میکرد، علاقة زیادی به ساختن مجسمههای گلی و سرامیک از خود نشان میداد. او در کارگاه کوزهگری اداره هنرهای زیبا شروع به ساختن کوزه و در ادامه آن، کار خود را تبدیل به مجسمهسازی نمود.
در کارهای وی اغراق جالبی از حرکات در بدن آدمهای ساختة او میتوان دید، که این دِفُرمهکردن، زیبایی جالبی به کارهای وی میداد. گاهی مجسمهها و آثار خود را با دادن لعاب به نهایت زیبایی خود میرساند. چنگیز هرگز در انجام کار در خلق هنرش دور نشد و در تمام اوقات افکار او در جهت پیدا نمودن موضوع یا ترکیب جدیدی بود که بتواند احساس خود را بهتر در آن پیاده نماید ...
در جهت یافتن مواد دیگری برای بیان خود، چنگیز به دنبال ماده "پالیآستر"، که میتوانست در آن با "پشمشیشه" کار نماید، کشیده شد، و آن سالها قبل از رفتن من به خارج و دعوت به دیدن مجسمههای دیواری خود از جنس پالیآستر و به اندازههای بزرگ بود.
چنگیز، هنرمندی بود که به تعلیم و یادگیری از دیگران چندان اهمیتی نداد و خود در راه یافتن تجربیاتش به صورت "خودیاب" عمل مینمود.
بعد از اتمام و پایان دورة سهسالة هنرستان، چنگیز بیشتر به کارهای خود سرگرم بود و رغبتی به ادامة تحصیل در دانشکده هنرهای تزئینی یا دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران، که در آنجا مشغول بود، از خود نشان نمیداد.
شهوق را بدون شک باید یکی از هنرمندان بنام و برجستة هنر معاصر ایران دانست، که در قوة کاری، و قدرت بیانگری هنرش، فضای خاصی برای خود به وجود آورده است، و نمیتوان باور نمود که شاید ! صدمات استفاده از پالیآستر در سینه و ششهای وی باعث رفتن او از میان ما شد. و او زودتر از آن که باید دنیا را بدرود گفت.
منبع : دو هفته نامه تندیس