countact us
article-report
exhibition
history
main page

منوچهر شیبانی، هنرمندی چندساحتی

جواد مجابی

من،
هر شب کنار پنجره میخوابم
تا هر سپیدهدم، گلبرگ دیدگانم
از پرتو زرین شفق بشکفد زخواب
لیکن میگویند:
خفتن کنار پنجره کاریست پرخطر

از پشت شیشة من، خورشید، سرمیکشد زکوه
خطهای جادهها ... انبوه کارخانهها ... بر تپههای دور
شیپور مرغ صبح از روی بامها
طرح هزار زمزمه میریزد
برمیچیند حتا
از روی پنجرهام باز
چین نقشهای پردة توری را
تا واضحتر ببینم
دستان آشنا را
لبخندها ... نگاهها ... نغمهها ...
و چهرههای گُلبهی کودکانه را
کز باد صبحگاهی
رقص و نشاط زندگی آغاز میکنند
لیکن میگویند:
خفتن کنار پنجره کاریست پرخطر ...**
شیبانی مردی چندساحتی بود که در زمینههای گوناگون طبعآزمایی میکرد: نقاشی، شعر، سینما، اُپرانویسی، ... در هر زمینه آغازکنندهای درخشان بود که چندان به تداوم کارش دل نمیبست و به تعالی آن دل نمیداد. رسانههای گوناگون هنری را میآزمود و در آخر سینما، به عنوان رسانهای فراگیر و چندبُعدی، او را فریفتة خود کرده بود: «... چرا با نور، شعر ننویسم؟... چیزی که همیشه دوست داشتهام، فکر کردن به فضاست؛ و از مدتها قبل متوجه شدهام که فضا بیانی کاملتر در هیچ هنری به اندازة سینما ندارد، پس، با کمال صداقت، قبول کردم خودم را در سینما محدود کنم. در گذشته همیشه از من میپرسیدند: چرا از این شاخه به آن شاخه میپرم؟ شاید ناخودآگاه دلتنگی سینما را داشتم. حالا آن را شناختهام و میخواهم همة چیزهایم را در آن بریزم. در آینده شعرهایم را در سینما میگویم و نقاشیهایم در آن قالب متصور خواهد شد. نور و حرکت و صدا تجربههای من هستند. حالا در سینما با استفاده از این تجربهها شخصیت دیگر خودم را معرفی خواهم کرد ...».
منوچهر شیبانی از نسل هنرمندانی است که، به رغم شرایط دشوار و نامساعد محیط، به نیروی فراروی خلاق و تجربهاندوزی بیگُسست، راه خود را اندکاندک هموار کرده است، در جادهای که نوآوران در آن بسیار کم و مدعیان تمامی فضا را پوشاندهاند. هم از این روست اگر در راههای فرعی بسیار درنگ کرده، رفته و بازگشته، تلاش و توان خود را در هر عرصهای آزموده، عاقبت با عبور از عرصههای به ظاهر ناهمگون- شعر، نقاشی، موسیقی، تئاتر- به سینما رسیده است تا بتواند تمامی این هنرها را در ترکیب یک رسانة مدرن، به کار گیرد.
اینجا ما با نقاشی او کار داریم، اگرچه تجربههای هنری دیگر او بیارتباط با نقاشیاش نیست. او همچون منشوری، هنر مدرن را چون نوری یگانه در اضلاع گوناگون خود بازتابانده است.
به سال 1303 در کاشان زاده شده است. پدرش از تبار فتحاللهخان شیبانی، شاعر معروف "دورة بازگشت" عصر قاجار، است و با میرزاده عشقی، شاعر انقلابی آن دوره، آشناست. مادرش در "دبیرستان ژاندارک" تحصیل کرده است. منوچهر، در "هنرستان نساجی" شاهی و دورة کارآموزیاش در کارخانة چیتبافی مازندران، تجارب درخشانی میآموزد که او را به شناخت نسج، طراحی، ترکیببندی و رنگآمیزی توانا میسازد؛ ضمن کار در آزمایشگاه رنگسازی کارخانه در جهان رنگها غوطهور میشود. در اندرون کارگر طراح و رنگکار، نقاشی متولد میشود، همچنین شاعری که بیواسطه از خود، از مردم اعماق سخن میگوید.
کار در کارخانه او را از آغاز به زندگی فرودستان نزدیک و هنرمند را وادار به انعکاس زندگی دردآلود آنان میکند. در همین اوان با حزبی آشنایی یافته است، که شاعر از آن پایگاه همگان را به رهایی از گرداب قرون میخواند.
شیبانی روحی ناآرام دارد. پس از آشنایی با طراحی و شعر به جستجوی دریافت فضای دراماتیک است. به هنرستان هنرپیشگی میرود؛ زیر نظر عبدالحسین نوشین و رفیع حالتی کار میکند. با نیما آشنا میشود. سال 1324 مجموعه شعر "جرقه" را، که اولین کتاب شعر نیمایی است، منتشر میکند. نیما با خواندن شعرهای شیبانی او را "ولیعهد من" مینامد، که تحسینی درخور برای شاعر جوان است. حالتی که شاگرد کمالالملک است، او را به همشاگردی قدیمش، استاد حیدریان، معرفی میکند. شاید همین آشنایی شیبانی را وا میدارد، پس از پایان دورة هنرستان هنرپیشگی، به دانشکده هنرهای زیبا برود و تا 1330 در آنجا درنگ کند.
با جمعی از هنرمندان پیشرو موسیقی و نقاشی و تئاتر ایران، اولین دورة مجله "خروسجنگی" را دایر میکنند، که پس از مدتی از آن کناره میگیرد. در همین اوان به مطالعة موسیقی علمی- زیر نظر مادام خسروی- میپردازد و همین آشنایی با موسیقی در شعر و نقاشی و فعالیتهای هنری او تأثیر شگرفی دارد.
در هنرستان با اصول بازیگری، برخورد با متون، طراحی پوشاک، آرایش صحنه، آشنایی یافته است. این دانشاندوختگی، به علاوة شناخت او از موسیقی کلاسیک، بعدها، هنگامی که در نوشتن "جشن دهقان" و "دلاور سهند" با پژمان همکاری میکند، سخت به کار او میآید.
در دانشکده هنرهای زیبا، او نقاشی پیشتاز و در جذب شیوههای نو تا حد افراط حریص است. شعر و نقاشی را توأمان به پیش میبرد. در دانشکده، ضمن آموزش، به کار دفتری مشغول میشود و همین باعث آشناییاش با صادق هدایت- که در این دانشکده مترجم است- میشود.
در حولوحوش دهة 30 شیبانی بیشتر بر نقاشی تأکید میورزد و در جمع هنرمندان نوگرای نسل دوم نقاشان مدرن، چهرهای جستجوگر است.
1332 برای ادامة تحصیل به ایتالیا میرود. سه سال در آنجا میماند. راجع به این دوره میگوید: «سالها قبل، وقتی در جوانی به رم رفتم، خیلی بازتر و بیاحتیاطتر از حالا بودم. به شدت گسترده و آمادة گرفتن، گرفتن هر تأثیری ... آن وقتها ارتباط با تمدن رمی برای من خطری نداشت؛ چون بسیار نزدیک و آمیخته با تمدن ایرانی است ...».
سال 1335، در سفری تحقیقاتی با ضیاءپور به جنوب میروند برای سیر و تحقیق در نقوش تزئینی و فرهنگ عامه. ضیاءپور خاطرات آن دوران را بازگو میکند: «روزهای گرم جنوب را در زیر سایهبانها و شبهای نسبتاً ملایم را برای طراحی در نظر گرفتیم، و با اجازة مسؤولان امنیتی، توانستیم شبها با استفاده از نورافکنی که بر پیشانی خود بسته داشتیم، با دو دست آزاد، نقوش زینتی مساجد و امامزادهها و سردر خانهها را طرح کنیم. نقاشیهایی که شیبانی از جنوب تهیه کرده، از لحاظ ترکیب و انسجام، از استحکام فنی چشمگیری برخوردارند. بهعلاوه، چون شیبانی شاعر هم بوده، نقاشیهایش دید او را از جهان شعر و نقش، و به صورت نمادین مینمایانند، که قاعدتاً طراز زندگی او بوده است ... رنگآمیزیهای زرد و قرمز و آبی در آثارش، روشنگر این خصیصة او (خونگرمی و جوشش و خالپردازیهایش) است.
استحکام طرح و ترکیب قطعات موضوع این دورهاش با پیوندهای فنی گُسلناپذیر، بازگوی وابستگی همه چیز به هم و وحدت دادن به آنها در این دنیای وانفسا بود ... منوچهر، خورشید جنوب را تنفرگونه مانند سنگ گداختهای در نقاشی جاوید کرد. جریان باد و توان دریا را به بهترین گویایی مجسم کرد. آدمهای جنوب را سرکش و استوار و مقاوم ساخت ... در آثار شیبانی توجه خاصی به خانههای مردم جنوب ما شده است که دارای ترکیببندی و تزئینات واجد ارزشاند ...».
در بیینال اول تهران او تابلویی عرضه میکند که "گورستان" نام دارد. مجله "نقشونگار" در مورد آن مینویسد: «ادارهکنندگان مجله- سیمین دانشور و جلال آل احمد- بخصوص در مورد "گورستان" شیبانی گمان میکنند که تراش سنگین غمآور دورنمای زنان و شباهتی عمدی که بین آنها و سنگهای گورستان است، نکتهای است که فقط با آشنایی دقیق با محیط ایران میتوان دریافت، و اگر ژوری بیینال شاید به علت زمختی و خشونت قطع و طرح آن را ندیده گرفته است، موجب آن نمیشود که ما نیز آن را ندیده بگیریم ...».
جدا از کارهای "جنبشی"»،   که در آن هنرمند آوا و تصویر را هماهنگ عرضه میکند، کارهای آبستره شیبانی قابل توجه است، مخصوصاً "کمپوزیسیون" کاری با تجسمی کهکشانی که در دومین بیینال تهران عرضه شده است. او در بیینال اول جایزهای را نصیب خود کرده بود.
یکی موفقترین پردههای شیبانی، تابلویی است که حرکت کاردک با چرخشی مثلثوار مرکز اثر را گردابی میسازد که دو چشمة جوشندة قرینهوار، نگاه ما را میرباید، اما نگاه در آنجا میخکوب نمیشود، بلکه به حفرههای دیگری در سمت چپ و قرینة راست و منفی آن، خارج از کادر مثلث، متوجه میشود و از بخشی به بخش دیگر چشم سیاحتی در غارهای هزارتو دارد. شیبانی رنگهای تند صنعتی را با خشونت و بیپروایی بر بوم به حرکت درمیآورد. هر تابلوی او موسیقی پرضربانی است که به روایت رنگ توصیف شده است.
القای "فضا" در کار شیبانی نقش عمدة سازندة کمپوزیسیون را دارد. او، برخلاف کارهای دوران سفر جنوبش، که خط و رنگ تزئینی حالت گرافیکگونهای بدانها میدهد و شباهت با کارهای اولیة کاظمی و پزشکزاد دارد، در موفقترین دورة کارهایش، که در دهههای 40- 50 ساخته است، بیشتر با حرکت طوفانی رنگ و جنبش بیقرار دست و ذهن، به ابداع فضای موسیقیوار دراماتیکی میپردازد که سرشار از حسی مهار نشده است. «حس میکنم در فضایی ناشناس پرتاب شدهام. هنوز به آنجا که میخواهم نرسیدهام و از آنجایی که بودهام کنده شدهام ... من همة گذشتهام را با خود به امروز حمل کردهام، اما دیگر باید از همة گذشتهام یک فشردهاندوختهای کمحجم و پرظرفیت حفظ کنم و از بقیه به سود آیندهای که به سویش در پرواز هستم، صرفنظر کنم ... محتوای من، دانش شرقی و تربیت ایرانی، همیشه با من است، اما در اینجا برای آن عصارهها، لباس فراخور آنها را خواهم یافت ...».
در شیبانی انرژی بیامانی برای کشف و ابداع هست که او را به رغم میلش، چند دهه، در فاصلة رسانههای هنری مختلف سرگردان کرده است. او نقاشی و شعر و تئاتر و موسیقی- اُپرا- و سینما را میآزماید، اما، این هنرمند کویری تا به پایان، سیراب نمیشود و در "سرابهای کویری" همیشه "عطش" دارد- که اسم کتاب شعر و فیلمش است.
تا مرگ نابههنگامش در 1370 بیش از چهار دفتر شعر، چهارده فیلم، پنجاهودو نمایشگاه از نقاشیهایش، چندین نمایشنامه منظوم و متن اُپرا از خود به یادگار نهاده بود.
در گفتوگویی اشاره میکند: «انواع زندگی انسان را موقعیتهای جغرافیایی و محلی آن انسانها معین میکنند ... مثلاً در نقاط کویری ایران، آب هزاران سال مسأله بوده و خواهد بود. از گذشتههای دور، در ایران ما شاهد یک دلتنگی شاعرانه و هنری و نیز یک کمبود برای آب و گل و گیاه هستیم ... آب در این مناطق برای انسان ایجاد عمل و تفکر میکند ... مسألة آب، یک مسألة اساسی کویر است و چون نیاز اساسی است، پس در آن مناطق تاریخ آب به وجود میآید: تجارت آب، معماری آب و زندگی آب مطرح میشود؛ چرا که برای آن یک نگرانی همیشگی وجود دارد، پس آب مذهب میشود و آبی کاشیها دلتنگیهای آب است.»
شعرهای منوچهر شیبانی
منوچهر شیبانی در آغاز کار شاعریاش نوآور و مبدع است و شعرهای هیجانی و نافذش در محافل ادبی و در مجامع عمومی سخت مورد توجه قرار میگیرد. او با استفاده از زبانی ساده و راحت- که در زبان محاوره ریشه دارد- مخاطبان بسیاری را متوجه خود میکند؛ با توجه دقیقی که به امور اجتماعی دارد و با بیان دراماتیکش، در هیأت یک شاعر انقلابی ظاهر میشود.
در طول سالهای عمرش سه کتاب از او چاپ میشود که عبارتند از: "جرقه" (1324)، "آتشکده خاموش" (1343)، "سرابهای کویری" (1355) و کتاب "پاریسیها" (هنوز چاپ نشده است).
از کتاب "جرقه" چند سطری از "کلبة شعلهور" را، که تاریخ 15/ 02/ 1318 دارد، میخوانیم:
یک ده ساکت روحافزا
همچنان دختری شوخ و زیبا
خفته در دامن تیرگیها
میوزد بادی از کوهسار
در سیاهی شب تکدرختان
چون سیهغولهای بیابان
میکند هر کسی را هراسان
خشخش برگ بر شاخسار ...
ریتم موسیقایی این اثر مانند بسیاری از اشعار شیبانی تحرک و ضربانی تند دارد و شعر مانند یک قطعة موسیقی اجرا میشود. جز آن که نقاشی و سینما در شعر او زیربافت تصاویر را میسازد.
نوزده سال بعد او کتاب دومش (آتشکده خاموش) را منتشر میکند؛ و شعری از این دفتر را بخوانیم که وی سال 1325 سروده است. در این شعر نگاهی به زندگی و مرگ آزادمردانی چون حلاج و عینالقضات دارد. شیبانی در این شعر- که از کارهای نمونة اوست- موفق است در تصویرسازی سینمایی با بیانی دراماتیک. تصویرسازی عینی این شعر بعدها مورد تقلید بسیاری از شاعران نوگرا از جمله توللی قرار گرفت، اما بیان سادة او متأسفانه پیروی نیافت و راه رشد نپویید.
بازار در سیاهی شب کیف میکند
صدهاهزار طاق
در پشت یکدیگر زده صف
چون اُشتران قافله، سنگین و بردبار
تا بر دیار جادوی شب، پا نهادهاند،
چون سنگ گشتهاند،
بر جای خشک.
بازار همچو دختر بیچارهای زبون
پیچیده است سخت به چادر سیاه شب.
پیوسته در تلاش.
چون مار تیرخورده به هنگام احتضار.
هر حجره بسته لب.
زچه رو؟
چون شب است، شب.
از زیر طاقی که از آن تیرگی چو دود،
رقصان دَوَد به بیرون،
جمعی،
کِزکرده،
از روزن عباها به تیرگی طاق
مبهوت دوخته چشمان به خیرگی.
گه گاه لرزه بر تنشان افکند زبیم
آوای وهمناکی، از پاسبان شب
بازار پر شده است زکابوسها
بیم و امید بر سر امواج تیرگی
پیوسته در ستیز.
رَه چاه مینماید و چَه رَه
بازار پرزخدعه.
بازار پرفریب.
بر وحشت من و تو، زند. خنده.
بازار در سیاهی شب کیف میکند ...
تابد زدور نوری
لرزان
دل اوفتد به شوری
از آن.
آید صدای هلهله از دور
پیچد طنین آن
در طاقهای ضربی بازار
تا کنجهای دور فتاده.
ناگه زلای هر در خانه
با صدکرشمه، نیمتن از چادر سیاه
بیرون فکنده هر زن
دوزند بهتزده
چشمان کنجاو و سیهرنگ خویش را
بر سوک کوچه، سوی صداها.

مردی
بر پیکر برهنة او
تابنده شمعها، در سوز
چون میخها فروشده هر شمع در تنش
از داغ هر تهشمعی
جویی زخون دویده سوی پایین.
وز اشک همچو سرب مذاب هزارشمع
سوزد بهسان دانة اسپند.
آن مرد
لب میگزد به دندان
شکیبا به سوز تن
با جرأت، بر سوی تیرگیها
سنگینسنگین میگذارد دائم گام
بر گرد او مقلد و دلقکها
صورتزن و مغنی و مطربها
در رقص و ساز و نغمه سراییدن
ساز و کمانچهها به نوازش
افکنده در فضای شبانگاهی
لرزش.
دنبال او
فراشها، با جبههای سرخ زریدوزی
شلاقها به کف
دشنامگوی و عربدهجو، راه میروند.

از زیر طاقها
گمگشتگان
وز سوک کوچهها
آوارگان
تا دیده در میانة امواج یأس و رنج
نوری زشمعهای تن مرد را
دنبال کاروان
از شوق میدوند.
بر مرد روشنیده، با قلوهسنگها
آزار میدهند
چشمانشان بیند فقط
نوری که رهنماست
کور است در مقابل آن مرد
کو با تن نزار برد شمع جمع را
شمعآجین
بر قلب تیرگیها
پیوسته ره نوردد.
هر کس که سنگ میزندش
یا بر جراحت تن
نمک خندهپاشدش
از زیر بار درد
بنمایدش با عطوفت، لبخندی.

تازه سپیده سرزده از آسمان گدار.
چشمان شهر خفته، گشاید
آهسته میکشد نفسی راحت.
آید صدای بانگ اذان توأم
با هایوهوی قافلة دوردستها
بر شاهراه شهر
مردی فتاده با تن عریان داغدار
بس شمع نیمسوخته چسبیده بر تنش.
آن مرد
خاموش و سرد
کرده رها تنش
اندوه و رنج و درد
بر لب تبسمی به رضایت
گویی که خیل گمشدگان را
با جان خویش کرده هدایت.
ره را سپرد تا به نهایت.
تکتوک عابرین
بر سر کشیدهاند عباها.

آرند، رو به سوی مساجد، پیِ نماز.
نیما در نامهای به شیبانی مینویسد: «... آقای شیبانی! من به شما جرأت نمیدهم، من با اشارههایی که میکنم، نزدیکی بیشتر به خودم، در هنری که ملت ما به آن احتیاج دارد، میدهم و زیاد نزدیکی میدهم، خیلی زیاد. به همان اندازه که شما خودتان خواستهاید، نزدیکی داشته باشید. این نزدیکی به تکنیک، لازم و بیبروبرگرد، مفید برای مطالب روزانه است که طبقة چشمبهراه ما منتظر آن است. اگر شما توانسته باشید جواب این همه استغاثهها را ندهید، جواب به هیچ چی را ندادهاید. اشعار شما از این حیث در نظر من کمال اهمیت را دارد.

* کوی نویسندگان، خرداد 1375.
** بخش آغازین شعری با عنوان "کنار پنجره" و از آخرین سرودههای منوچهر شیبانی از مجموعه "پاریسیها".

منبع : دو هفته نامه تندیس