[ گفتوگوی داریوش کیارس با پریدخت صبحی (شیبانی) ]
دکتر پریدخت صبحی، نزدیکترین کس به منوچهر شیبانی است؛ و کمتر کسی در زندگی شیبانی لفظ "نزدیکترین" را میتواند با خود یدک کشد. بریدة کوتاهی از یک گفتوگوی بلند با او، زندگی شاعرنقاشی را مینمایاند که مجموعهای از هنر و ادبیات و فرهنگ معاصر را در کارنامة خود گرد آورده است. برای قرار با او، دوست میداشتم آن نشانی کوچة بالاتر از میدان ونک، همان کوچة لعنتی، نباشد. پنج سال پیش کسی در آن کوچه از دست من رفت، که چون پری صبحی به غایت انسان بود و نزدیکترین هم. گفتوگو در خانهای بود که بیشتر در آن روحْ زندگی میکرد تا انسان؛ خانة برادر پری صبحی، که چند سال پیش مرده بود و هوای زندگی در آن جریان نداشت. کوچه همان کوچة پنج سال پیش بود، بالاتر از میدان ونک، دست راست. اگر به خاطر منوچهر شیبانی نبود، هرگز به داخل آن کوچة لعنتی پا نمیگذاشتم.
سفر منوچهر شیبانی به ایتالیا خیلی زود بود. بعدتر تأثیر آن را در کارهایش میبینیم. چه سالی به رم رفتید؟
سال 1338 ازدواج کردیم و سال 1339 بچهدار شدیم و رفتیم به ایتالیا. آنجا یک سال بودیم، که منوچهر داشت سنوگرافی میخواند. رشتهاش بخصوص دربارة تابلوهایی بود که در زمان جنگ آسیب دیده بودند. او با یک پروفسور خیلی معروف کار میکرد.
پیشتر از این هم او به ایتالیا رفته بود؟
او از ایتالیا به ایران آمد؛ ازدواج کردیم و مجدداً به ایتالیا برگشتیم و مدت یکسالونیم هم در آنجا ماندیم.
اطلاعات مختصری دربارة شیبانی وجود دارد. پدر و مادرش چه کسانی بودند؟
منوچهر پسر علیقلیخان شیبانی است که فتحالله شیبانی- شاعر دورة قاجاریه- پدربزرگش میشود. منوچهر در کودکی- چهار- پنجساله بود- که پدرش را از دست میدهد و در خانوادة مادری بزرگ میشود. قوامسلطان، پدربزرگ مادریاش بوده، که منوچهر را به خانة خود میآورد در تهران.
مگر کاشی نبودند؟
قوامسلطان چون رئیس راه بود، هر سال تحصیلی منوچهر هم تقریباً در یک شهر بوده: شیراز، اصفهان، تهران، ... و این گشتوگذارها او را با بچههای شهرستان، توده و کارگر آشنا میکند. از همان نوجوانی هم مینوشت. مثلاً یک شعر دارد که در سوم دبستان آن را نوشته و در یک جایی هم چاپ شد. در آن میگوید: ای اروپا! مناز به خودت که دانته و گوته داری، ما هم سعدی و حافظ و فردوسی داریم ... بعدها که این شعر را دیدم، از او پرسیدم: بچة کلاس سوم نباید دانته و گوته و اینها را بشناسد، تو چه طور اینها را میشناسی؟ او برایم توضیح داد: مادربزرگم، بعد از ظهرها که میخواست بخوابد، به من پول میداد برایش کتاب بخوانم. من هم از کتابهای پدربزرگ برمیداشتم و برایش میخواندم. درنتیجه، او با یک فرهنگ قوی از بچگی آشنا میشود.
منوچهر شیبانی تا چندسالگی در کاشان بوده؟ مثل این که دورة دبیرستان را در تهران گذرانده؟
گفتم، هر سال در یک شهر بوده، ولی دبیرستان را در تهران بوده. بعد دورة نساجی شاهی را در تهران تمام میکند و میرود هنرستان هنرپیشگی، که عنایت شیبانی ادارهاش میکرد و از بستگانش بود.
دورة تحول او هم در همین دبیرستان است. همینجاست که با رفیع حالتی و دیگران آشنا میشود، اما، از هنرستان نساجی شاهی چیزی نمیدانیم!
خودش همیشه میگفت، در نساجی شاهی به خاطر این که معلمها همه خارجی بودند، درنتیجه، به جای شناخت نقاشی کلاسیک، از کوبیسم شروع کردم. منوچهر، نقاشی کلاسیک را بعد یاد گرفت.
در این سالها شعر میگوید و عجیب آن که شعر نو میسراید، اما تحت تأثیر تنها شاعر شعر نو- نیما یوشیج- هم نیست!
شعر منوچهر از سیزدهسالگی تحت تأثیر لاهوتی بود. نیما هیچ وقت تأثیری روی او نداشت.
چرا نیما بعدها او را "ولیعهد" خود خطاب میکرد؟
به این دلیل که یک کنگره نویسندگان در ایران تشکیل میشود، برای اولین و آخرین بار.
کانون سال 1325 و در خانه وکس (وابسته به انجمن روابط ایران و شوروی) تشکیل شد؟
بله! منوچهر جوان بود. بیست یا بیستویکساله بوده و شعر "ای ایران" را در آنجا میخواند. در این شعر- از منظر جامعهشناسی- وضعیت آن روز را به خوبی تصویر میکند. برای مثال، شغلها چه بوده، ... جایی میگوید، شمال ما دریا، جنوب ما دریا و زیر زمین ما پر از مس و طلا، ولی روی زمین پر از گلولای است و مردم در بدبختی زندگی میکنند. این معنای شعرش بود؛ و برنده میشود. به او یک کتاب جایزه میدهند؛ که نیما هم در آن جمع مثل این که برنده میشود. بعد، در زمانی که دانشکده هنرهای زیبا میرفته، یک روز با صادق هدایت در آنجا آشنا میشود و سعید نفیسی؛ که نفیسی میگوید، نیما میخواهد تو را ببیند؛ و او واسطه میشود، منوچهر به خانة نیما برود، که اتفاقاً احمد شاملو هم در آن روز در خانة نیما بوده.
به پاریس هم رفتید و مدت زیادی در آنجا ماندید. از آن دوره ...
سال 1344 یا 1345 بود که رفتیم به فرانسه. هشت - نُهسالی هم در آنجا ماندیم. البته، به ایران رفتوآمد میکردیم. حدود پنجسالی البته اصلاً به ایران نیامدیم. منوچهر در آنجا راجع به سینما اسمنویسی کرده بود و خیلی هم به این رشته علاقه داشت. من هم که داشتم دوره دکترای جامعهشناسیام را میگذراندم.
چرا "سینما" را برای درس خواندن انتخاب کرد، مثلاً چرا نرفت بوزار؟
او گمان میکرد آخرین هنرها نهایتش سینماست. به تکامل هنرها قائل بود که سینماست.
بازگشتتان به ایران در چه سالی بود؟
سال 1357 در ایران بودیم.
سال انقلاب است و شلوغی؛ او چه میکند؟
او قبل از آمدنش کتاب "سرابهای کویری" را درآورد و قبل از همة اینها هم کارشناس رسمی اداره فرهنگوهنر بود. و تئاتروسینما. و اینجا فیلم تهیه میکرد. پاریس هم که بود، دو- سه بار آمد ایران و فیلمهایی ساخت.
در چه زمینههایی؟
یکی اسمش "عیش" بود. یک "نقاشی روی چوب" هم برای تلویزیون تهیه کرده بود. خیلی فیلمهای کوتاه هم ساخت. آن قدیمها مد شده بود، قبل از دیدن فیلم در سینما، یک فیلم کوتاه نشان دهند؛ او آن کوتاهها را میساخت. بعد از انقلاب هم باز کار کرد. دهة 60 در سینما-تئاتر بود که هفتهای یا پانزده روزی یک فیلم کوتاه برای تلویزیون تهیه میکرد.
و پخش هم میشد از تلویزیون؟
بله. اینها هم پخش شد.
غیر از ایتالیا و فرانسه به چه کشورهای دیگری سفر کرد؟ ظاهراً طرحهایی از او برجا مانده که مربوط به سنن و اقوام کشورهای دیگر است.
تقریباً همة فرانسه را گشتیم. بعد کشورهای اروپایی را تقریباً گشتیم. کانادا هم رفتیم. او رفت سوئد و نروژ را هم دید.
آخرین سفر به کجا بود؟
بیستودوسال پیش بود که رفتیم به کانادا. زمان جنگ ایران و عراق بود. ما رفتیم ایتالیا، که بهطورکلی بمانیم و قطعی هم بود. سال 1370 بود که بیماری در عید نوروز شروع شد و آخر همان سال هم فوت کرد.
در ایتالیا مدتی به مرمت آثار نقاشی کلیسایی پرداخت. چه قدر طول کشید؟
یک سال یا شاید هم بیشتر؛ چون قبل از ازدواج با من، با بهمن محصص و چند نقاش دیگر در ایتالیا بود. باز هم به ایران آمد و رفت. در یکی از همین سفرها با شیروانی بود.
شیروانیِ مربوط به نشریه "خروسجنگی"؟
بله!
شما "انجمن خروسجنگی" را میشناختید؟ شیبانی در شعرش خیلی نزدیکی به این اهالی دارد! مثلاً خیلی به فضای شعر هوشنگ ایرانی نزدیک است. شما ایرانی را هیچ وقت دیده بودید؟
بله، زیاد.
شیبانی و ایرانی با هم در ارتباط بودند؟
منوچهر خصوصی با کسی نبود؛ اما با هم دوست بودند.
هوشنگ ایرانی را در کجا میدیدید؟
در ایران و در کافهنادری. در پاریس هم در همه جا بود. سال اولی بود که من رفته بودم به پاریس. ایرانی از ساعت چهار بعد از ظهر راه میافتاد این کافه و آن کافه یک گیلاس میزد تا ساعت دو- سه بعد از نصف شب که آخر شب برود خانهاش! با یک دخترخانم فرانسوی هم دوست بود، که خیلی به او علاقه داشت. دختر خیلی ساده و خیلی بافرهنگی بود.
ایرانی هیچ وقت ازدواج نکرد؟
نه! ولی آنجا با آن دختر فرانسوی بود.
هیچ وقت شیبانی و ایرانی با هم نشستهای ادبی- هنری داشتند؟
بله، وقتی هم را میدیدند بحث میکردند. در پاریس مشخص بود که مثلاً ایرانی در ساعت دو کدام کافه است، چهار کدام کافه و شش کجا! میشد خیلی راحت او را پیدا کرد. ولی ما دنبال نمیکردیم؛ اگر تصادفاً یک ساعتی که او بود، در آن کافه بودیم، مینشستند و صحبت و بحث میکردند.
این همان سالی است که به خاطر سرطان گلو، ریش و محاسن بلند گذاشته بود؟
بله! اتفاقاً یک بار ساعتها برایم توضیح داد که سرطان حنجره چیست. وقتی گفتم، همسر یکی از دوستانم دچار این مرض شده، معلوم شد سرطان دارد؛ یعنی کلی صحبت کرد که، دلیلش این است، معالجهاش این است، چه طور شروع و بعد چه میشود.
آشنایی شیبانی با اهالی "خروسجنگی" چه طوری بود؟
این قبل از تاریخ ازدواج او با من است، ولی از همة آنهایی که در "خروسجنگی" بودند این را شنیدم؛ یعنی از ضیاءپور، شیروانی، ایرانی و خود منوچهر یا دیگران که تعریف میکردند، آن موقع همة روشنفکران گرایش چپ داشتند؛ یعنی جوّ تاریخی ایران و جهان این فرمی بود. ژانپل سارتر مطرح بود در اروپا؛ همة روشنفکران به دنبال او بودند. در ایران هم همة روشنفکران گرایش چپ داشتند. منوچهر هم آن موقع گرایش چپ داشت. اما همان موقع حزب توده با هنر مدرن مخالفت میکرد. حزب میگفت، هنر باید مردمی باشد و مردم بفهمند و از این حرفها، و هنرمندان "خروسجنگی" هم مخالف آن [ذهنیت] بودند. میگفتند، ما باید مردم را به دنبال خود بکشیم و سطح فرهنگشان را بالا ببریم، نه این که ما دنبال آنها برویم و سطح فرهنگ را تنزل دهیم. بعد اینها چند نفری میشوند که نشریه "خروسجنگی" را درمیآورند. درواقع، برضد حزب توده بود. یک نوع مبارزه برای هنر مدرن بود.
پدر و مادر شیبانی چه نقشی در سرنوشت او داشتهاند؟
پدرش در اداره برق و تلگراف بود. مادرش تحصیل کرده انستیتو فرانسه بود و در مدرسه ژاندارک فرانسویها در تهران درس میخواند. بعدها که پدر منوچهر فوت میکند، یک شوهر دیگر میکند و دیگر ادامة تحصیل نمیدهد.
او آن قدر در هنر، تعهد به عالم هنر داشت که در جاهای دیگر بیتعهدش میکرد. خصوصیات اخلاقی او، امروز که سالها از مرگ جسمانیاش میگذرد، میتواند راهگشای اخلاقیات هنرمندی باشد که هنر و فرهنگ ایران وامدار کارهای اوست.
منوچهر هیچ مسؤولیتی راجع به خرج خانه، کرایه و این حرفها نداشت. اصلاً نمیدانست این حرفها چیست. بچهاش را خیلی دوست داشت و به او عشق میورزید، اما برای او هم این طور نبود که بایستی همه چیز برطبق نظم باشد. او آدم راحتی بود، از این نظر.
این میتوانست فاصله بیندازد بین زندگی زناشویی دو نفر ...
نه، ما هم را قبول کرده بودیم. سختگیر نبود، در زندگی. اگر در آن اتاق نقاشی میکرد- که اغلب آتلیه نداشت و در خانه نقاشی میکرد- من در این اتاق نشسته بودم. هر اتفاقی اینجا میافتاد، او اصلاً توجهی نداشت. این قدر در کارش غرق بود که متوجه نمیشد. و من از این زندگی گلهای نداشتم. من قشنگترین زندگی را با او کردم. خیلی چیزها از زندگی با او آموختم.
قصة رفتن او با جلیل ضیاءپور به شهرستانهای ایران چه بود؟
قرار شد بروند فولکلور ایران را جمعآوری کنند. در آن سالی که اینها رفتند، نه هواپیمایی جور بود، نه ماشینی و اغلب با شتر میرفتند. البته، اینها قبل از ازدواج بود. خود ضیاءپور هم تعریف میکرد که، ما یک چراغقوه به پیشانی میبستیم و شبانه راه میافتادیم و مساجد و درودیوار بناها را میدیدیم و طرح میزدیم. وقتی برگشتند، یک کنفرانسی در تالار ایران و امریکا گذاشتند و صحبت کردند. بعد از آن "فرهنگ عامه" در اداره فرهنگوهنر تشکیل شد.
دوستان نزدیک به او، در طول سالهایی که با هم بودید، چه کسانی بودند؟
کم دوست داشت. یکی اسماعیل شاهرودی بود؛ و خیلی او را دوست داشت.
شما در پریشانحالی شاهرودی او را دیدید یا قبلتر از بیماریاش بود؟
در همة دورههایش! شاهرودی میگفت، در دورهای که شیبانی شعر میگفت، حزب توده این نوع شعر را قبول نمیکرد. میگفت، من میرفتم در قهوهخانه امضا جمع میکردم، که ما مردم شعر مدرن را میفهمیم! بعد میآمدم میدادم به حزب که قبول کنند شعر مدرن را عوام هم میفهمند!
او هیچ وقت "سفارشدهنده" نداشت که مثلاً بگوید، بیست تابلو را پیشاپیش خریداری کند؟
نه. او این قدر عاشق کارش بود که به این مسائل توجه نداشت. نقاشی رنگ روغن چون احتیاج به آتلیه داشت- و او آتلیه نداشت و چون دائم در سفر بودیم- آبرنگ کار میکرد. همیشه داخل کیفش آبرنگ داشت. جایی که احساس لازم را داشت، مینشست و کار میکرد. اگر کاغذ نداشت، پشت یک تابلو میکشید. اغلب کاغذهای نقاشی او دورو نقاشی شده، برای این که دوست داشت مدام کار کند. در تمام جاها و کافهها، که میرفتیم، طرح میزد. آن قدر طرح دارد که اندازه ندارد. همة اروپا و کانادا را در کافهها طرح میزد.
غیر از کار روی کاغذ آبرنگ، بیشتر روی چه کار میکرد؟
هر کاغذی که گیر میآورد، کار میکرد. به هند که رفتیم، تعدادی کاغذ برنج خرید- این کاغذ خیلی گران است- و روی آن کار کرد. خیلی کاغذ برایش مطرح نبود. این کار کردن بود که مطرح بود.
چه سالی به هند رفتید؟
قبل از انقلاب. هند و یونان رفتیم؛ چون با هم میخواستیم میتولوژی ایران و یونان و هند را بنویسیم و روی صحنه بیاوریم. خیلی هم روی آن کار کردیم. یک مقداری از آن هم در مجلهای چاپ شد. عکس برداشتیم، یادداشت کردیم، که برخوردیم به انقلاب و فرودگاه بسته شد ... دوماهونیم همة هند را گشتیم. در هر شهر دو یا سه روز- بسته به این که چه قدر آثار تاریخی آنجا بود- میماندیم.
گمان میکنید اگر او زنده بود، دوست داشت حالا در کجا زندگی کند؟
پهنة دنیا، کشورش بود! خودش یک شعر دارد که در آن میگوید: پهنة دنیا، کشورم.
فوت او چه طور اتفاق افتاد؟
ما در فرانسه بودیم. آنجا به ما گفتند، منوچهر تا چهار ماه دیگر بیشتر زنده نیست.
خودش هم میدانست؟
نه، نگذاشتم بداند. در آنجا دکتر به مریض میگوید! من با التماس و درخواست زیاد از دکتر خواستم، نه به دخترم بگوید و نه به منوچهر. آمدیم به ایران و یک هفته پیش از مرگ هم او را به بیمارستان بردیم، که فوت کرد.
منوچهر شیبانی همیشه زنده است.
من قشنگترین روزهای عمرم را با او گذراندم.
درهرحال، هرچند یک بار، عدهای جمع میشوند تا از او یادی کنند. یک روز هم که ما نباشیم، او باز هم هست و دربارهاش حرف خواهند زد. خیلیها وقتی میمیرند، درمیگذرند، اما منوچهر شیبانی درنگذشت، از در گذشت!
قشنگ گفتید!
منبع : دو هفته نامه تندیس