گفتوگو با سیدمجتبی حسینی مدیر موزة ملک
سید مجتبی حسینی، خوش مینویسد و از معدود خطشناسان جوان محسوب میشود. او یکی از سخنرانان ششمین نشست پژوهشی با عنوان «خوشنویسی و نوگرایی در بستر سنت» خواهد بود. دربارة موضوع این هماندیشی گفتوگوی کوتاهی را با وی آغاز نمودیم.
شما به همراه آقای امیرخانی از سخنرانان نشست پژوهشی خوشنویسی هستید. گمان میکنید امکان نوآوری در خوشنویسی وجود دارد؟
قبل از پاسخ به این پرسش باید به یک موضوع اشاره کنم: وقتی میگوییم «خوشنویسی»، به هنری دلالت میکنیم که بر یک سنت هنری تاریخی استوار است. بنابراین، ملزم به رعایت حدودوثغور آن هستیم. اما، این که میگوییم «خطاطی»، به کلیه فعالیتهای مرتبط به خط فارسی، بدون قید سنت و تاریخ، اشاره میکنیم. عنوان این نمایشگاه هم خوشنویسی است. بنابراین، کاری به حوزههای مختلف خطاطی نداریم. چون در چارچوب قواعد مشخصی حرف میزنیم، اول باید بدانیم خوشنویسی چیست و بعد به مبحث نوآوری و معنای سنت بپردازیم.
با هر تلقی؛ آیا خوشنویسی سیر تکاملی را طی میکند؟ آیا نوآوری در خوشنویسی امکان دارد؟
قطعاً امکانپذیر است. کمااینکه در پنجاه سال گذشته هم این سیر صعودی را میبینیم، ولی بارقة محدود و فروغ کمجانتری نسبت به گذشته داشته.
ولی آنچه مشاهده میشود، نه تنها سیر صعودی را نشان نمیدهد، بلکه سیر نزولی فاحشی است.
وقتی این قدر قطعی میگوییم، خوشنویسی سیر نزولی دارد، مثل این است که کسی تنها یک سمفونی موسیقی کلاسیک را بشناسد و هر سمفونی کلاسیک دیگری را که بشنود، سمفونی خود بداند، در حالی که موسیقی کلاسیک منحصر به آن یک قطعه نیست، نغمههای مختلف و حتا اجراهای متفاوت و مختلف از یک سمفونی در این هنر تولید میشود. اغلب افرادی که دربارة نزول و زوال خوشنویسی اظهار نظر میکنند، اولاً، شناختشان اجازة تشخیص نوآوری را به آنها نمیدهد، که به نظر من باید شناختشان را به این حوزه تخصصیتر کنند، ثانیاً، به جهت فراوانی جمعیت به اصطلاح خوشنویسان، این قدر تراکم نفرات بالاست که انگشتشمار خوشنویسان صاحب نوآوری درست دیده نمیشوند. معتقدم حتا اگر کسی بخواهد خوشنویسی معاصر را خوب درک کند، در میان این همه افراد، چهرههای شاخص نمیدرخشند، که خودش معضل بزرگی است. در واقع، کار مقلدها آن قدر پرتراکم است که نمیتوان بارقههای نوآوری را تشخیص داد.
گمان نمیکنید در معنای امروزین، سنت و نوآوری رودرروی هم هستند و کنار هم قرار دادن این دو معنا در کنار هم تناقضبرانگیز است؟
خیر. تیتر انتخاب شدة نشست پژوهشی، مهمترین دغدغة خوشنویسی امروز ایران است و میتواند موضوع دهها رساله و مقاله باشد، ولی اول باید این فرض را، که سنت رودرروی نوآوری است، پیشاپیش نپذیریم. من معتقدم نوآوری خود جزء اصول متشکلة سنت است؛ چون اگر زایشی نباشد، هر نحلة هنری از بین میرود. ولی شرط همة این فرضها این است که اگر خبری هست را نفی نکنیم، ممکن است خبر مهمی نباشد. ولی این نیست که هیچ اتفاقی به وقوع نپیوسته.
ولی ارزیابی نیم قرن اخیر نشاندهندة کند شدن روند نیست، بلکه اضمحلال است.
ابتکار در حوزة خوشنویسی را از سه منظر میتوان دید؛ اول، از منظر تاریخی، دوم، از منظر جغرافیایی و سوم، از منظر شخصی؛ مثلاً، خلاقیت از نظر تاریخی- سیاسی، صفات متفاوت آن این طور قابل بررسی است که خط از آغاز ورود به برهههای تاریخی- سیاسی صفات متفاوتی داشته؛ مثلاً، نستعلیق وقتی وارد صفویه میشود، طعم و سلیقه و مختصات صفوی را میپذیرد، که کاملاً با نستعلیق عصر قاجار تفاوت دارد. خط ثلث پس از دورة تیموری هم همین مسیر را طی میکند. بنابراین، در پنج قرن شاهد شکلگیری و تکامل قابل ملاحظهای هستیم. شما نسخ یاقوتی را در نظر بگیرید. در سراسر جهان اسلام نسخ را به شیوة او مینوشتند تا این که آهستهآهسته، در اوایل صفوی، ایرانیان تغییر در نسخنویسی را آغاز میکنند و از شیوة علاءالدین تبریزی و عبدالباقی تبریزی به آقا محمدابراهیم قمی و شیوة میرزا احمد تبریزی میرسند تا به وصال و آقا غلامعلی اصفهانی. عرضم این است که اصول اولیة خط یاقوتی با اصول غلامعلی اصفهانی یکی است، ولی اگر آنها را بشناسیم، اگر این شناخت را داشته باشیم، تفاوت از شب است با روز. ولی شرط این است که اساساً این تفاوتها را با چشم تشخیص دهیم. تشخیص خلاقیت از منظر جغرافیایی هم همین طور است. خط در اقلیمهای مختلف لهجههای متغیری دارد، و اگر ایران را مرکز فرض کنیم، مثلاً نستعلیق هند و سند یا نستعلیق کشمیر و پاکستان با شیوة غربی مثل نستعلیق عثمانی تفاوت زمین تا آسمان دارد. در این دو شیوه تفاوت برای آنها که حتا کمتر دربارة خط میدانند، قابل دسترسی است، اما شناسایی خلاقیت شخصی کار آنهایی است که در خط تخصص و تعمق دارند.
ولی بالاخره یک سری پارامتر برای تشخیص آنها در حوزة خط تعریف شده.
بله. ما در خوشنویسی به کسی میگوییم استاد که نوآوریاش در خطوطش بروز کرده باشد و هر مهارتی در تکرار، که البته اکتسابی هم هست، موجب استادی نمیشود. اما تمیز این نوآوریها کار چندان سادهای نیست و تنها از راه زیاد دیدن خط و شناخت تاریخی میسر میشود. ولی الآن بسیاری از افرادی که خوشنویساند- در مواقع مختلف- تنها از یک شیوه تبعیت میکنند. این که من میگویم، سوای مترومعیارهای امروز است، این مرتبه که گفتم با کاغذی که انجمن به افراد میدهد، تفاوت داشته. در گذشته یکی از الزامات مولانا شدن (مثل مولانا رفیقی هروی یا مولانا شاهمحمد نیشابوری) آن بود که کسی توانسته باشد، نگرة مشخص خودش را با سنت پیوند بزند.
ولی چه طور میتوان در این حوزة بسیار تنگ و محدود خلاقانه عمل کرد؟
آن خلاقیتی که خودش را با سنت پیوند زد، در عین شباهت به گذشته و حتا زمانهاش آن قدر تغییر ژرفی به وجود میآورد که امروز ما را دچار حیرت میکند، و همین راز جاودانی اوست. شما میرزا کوچک اصفهانی را دارید که اصرار میکند، نعلبهنعل استادش عبدالمجید درویش طالقانی خط بنویسد، و اگر کسی سرسری به این دو نگاه کند، خط آنها را با هم اشتباه میگیرد. ولی اگر در این قلم کمتر از نیم میلیمتر تعمق کنید، آن وقت تفاوت فاحش آنها را خواهید دید. میرزا کوچک دو همکلاس دیگر هم دارد به نامهای میرزا محمدرضا اصفهانی معروف به محمدرضا کر و محمدجعفر دلودوز. هر سه اینها مشهورترین شاگردان درویشاند که به مرحلة استادی رسیدند. ولی سه شکستة متفاوت با هم و در ضمن، متمایز از استادشان دارند. اگر قدرت تمیز این سه شیوة متفاوت را نداریم، دلیل این نیست که آنها از هم متمایز نیستند.
ولی چه دلیلی دارد این شرایط محدود را بپذیرند، میتوان دربند این قواعد هم نبود و کار کرد؟
بحث بر سر این که چرا هنرمندان هنرهای ملی این اصول را میپذیرند، به یک فرصت جداگانه نیاز دارد و میتوان دربارة دلایل این پذیرش گفتوگو کرد، ولی اصول پایهای واحدی وجود دارد که همة آنهایی که وارد این حوزه میشوند، آن را اصل میگیرند. بله، لزومی ندارد وارد حوزة این هنرها شوند، ولی وقتی وارد شدند، دشواریهایش را پذیرفتهاند، و این که خلاقیت در هنرهای ملی از مجرای دشواری بروز و ظهور میکند، ساده نیست، هرچند جزیی از همان اصول پایه است. از سادهترین دلایل خلاقیت در محدودیت هم میتوان به ضرورت اقلیمی اشاره کرد. شما قصة کاریز را ببینید. میتوان گفت، چرا آدمها به یک اقلیم قابل سکونتتر نمیروند. ولی آنها که بیابان را میپذیرند، با هنر از دل خاک آب بیرون میکشند. محدودیت بیابان سبب میشود، خلاقانه راهی برای بالا آوردن آب به سطح پیدا کنند.
چرا مردم تا این اندازه نسبت به هنرهای ملی احساس غربت میکنند، مگر به قول شما بخشی از هویتشان نیست؟
این که مردم رابطه نمیگیرند، به دو دلیل برمیگردد؛ یکی، ناخوشی مردم و دیگری ناخوشی خط. این که الآن خیلیها نمیتوانند شعر حافظ را بخوانند، تقصیر حافظ است یا تقصیر سواد ما؟ نپرداختن مردم، محروم شدن خودشان از زیبایی خط است. وقتی نمیتوانیم خطی را بخوانیم، از تاریخ و زیبایی و سنت و خیلی مؤلفهها صرفنظر کردهایم. این سندروم سهلگیری از آنجایی آغاز شد که تن خودمان را معیار جهان کردیم. من در دانشکدة ادبیات درس خواندهام. آنجا میدیدم معلم سادهدل متن سهلی مثل «بوستان» را برای دانشجو به فارسیِ امروز ترجمه میکند. من از شدت شرم خجالتزده میشدم. ما هنوز به زبان سعدی سخن میگوییم، ولی برای فهمیدنش باید آن را به یک نثر ناموزون متأثر از ترجمه تبدیل کنیم تا دانشجوی ادبیات از آن سر در بیاورد! این فاجعه نیست! هنرمندان هنرهای ایرانی آن قدر خودشان را در حاشیه فرض کردهاند که احساس نمیکنند، صورت مسأله کارشان چیست! به ضرورت حضور در جامعه فکر نمیکنند، به خلاقیت در عین وفاداری فکر نمیکنند و بعد هم به یک استنباط غلط میرسند و کارشان را در منافات با تجدد میبینید.
گمان میکنید این غلطخوانی از چه زمانی شروع شد؟
از اوایل سدة حاضر خورشیدی. به دلیل اتفاقات فرهنگی- اجتماعی نزدیک بود مبانی سنت به فراموشی سپرده شود. بعضی از فرهیختگان، که احساس زعامت میکردند، استراتژی تربیت آدم را در پیش گرفتند، و اتفاقاً انجمن خوشنویسان هم با همین ایده شکل گرفت. مرحوم مهدی بیابانی، که رئیس کتابخانة سلطنتی کاخ گلستان و بنیانگذار کتابخانة ملی ایران بود، وقتی آثار شاخص خوشنویسی را در مجموعهها میدید و بعد مشاهده میکرد تعداد خوشنویسان آن دوره به سختی به تعداد انگشتان دست میرسد، به این فکر افتاد که اول از همه تعدادی خوشنویس تربیت کند. پس برادران میرخانی را به سمت تعلیم خوشنویسی ترغیب کرد تا حداقل از فراموش نشدن این سنت جلوگیری کند. بعد استراتژی تربیت علاقهمندان آشنا با این سنت بود؛ یعنی استراتژی تقدم مهارت هنری بر معرفت هنری. هر پدیدة اجتماعی، مثل همین موضوع، یک مرحلة تاسیس دارد و یک مرحلة استقرار. وقتی به مرحلة استقرار میرسیم، باید استراتژی مورد بازنگری قرار گیرد و تغییر کند. ولی این اتفاق در خوشنویسی نیفتاد. باید از حدود چهل سال قبل راهبرد تقدم مهارت بر معرفت را معکوس میکردیم. اگر این کار میشد، هرچند تعداد جمعیت کم بود، اما، افراد مؤثر و برجسته بیشتر میشدند.
اساساً گمان نمیکنید در شرایط فرهنگی- اجتماعی- سیاسی، که با آن مواجهیم، تقویت سنت نوعی مقابله با تغییراتی است که الزاماً باید به آنها تن دهیم؟
معنای سنت به زعم شما با آنچه در ذهن من است، تفاوت دارد. سنتی که شما میگویید، اصول جزمی است که سر جایش ایستاده و حاضر به تغییر نیست، در حالی که آنچه در مطالعة تاریخ نسبت به سنت داریم، موجودی جزمی نیست. ما در کشوری زندگی میکنیم با مشخصات اقلیمی گسترده و متنوع با نبوغ انسانی و گستردگی خردهفرهنگها. تمام این تنوعات را عاملی به نام سنت به هم پیوند میدهد که اگر قرار بود جزمی باشد یا با زمان و مکان تطابق نکند، اصلاً به مرحلة سنت شدن نمیرسید. در واقع، سنت فرهنگی ما به دلیل گستردگی جغرافیایی و انسانی رنگینتر از سنت کشوری مثل ژاپن است. اگر این سنت با چارچوب زمان و مکانش تناسب نداشت، نستعلیق فربه میرزا غلامرضا با نمونة نستعلیق ظریف شاهمحمود نیشابوری در عصر طهماسبی تفاوت نداشت. اگر میرزا امتداد تکرار میرعماد بود، که پذیرفته نمیشد. بنابراین، میبینید نوآوری یکی از اصول تشکیلدهندة سنت بوده. سنت اگر به جزمیت برسد، میمیرد و نیازی نبود دربارة آن گفتوگو کنیم. نمیدانم چه علاقهای است مرگ پدیدهای را پیشاپیش اعلام کنیم که هنوز نفس میکشد.
یعنی شما قائل به این هستید که خوشنویسی، در شرایط بهسامانی به سر میبرد و سیر طبیعیاش را طی میکند؟
نه، من چنین چیزی نگفتم. من میگویم، خیلی اوقات شبهسنت به جای سنت پذیرفته شده. عرضم این است: ما در دو مقوله دقت نداریم؛ اول این که، بعضاً آرای یک شخصی را به عنوان نص سنت پذیرفتهایم؛ دوم این که، گاهی یک روایت منقول فرعی را به عنوان اصل معقول پذیرفتهایم؛ مثلاً، چون سیدحسن و سیدحسین میرخانی در خط نستعلیق مهارت داشتند و آن را متقدم بر دیگر خطوط تدریس میکردند، پذیرفتهایم که خط را باید از نستعلیق شروع کرد. این یک شبهسنت است، در حالی که سنت چیزی دیگری بود. سنت این طور بود که آموزش خط را از نسخ شروع میکردند. دلیل سادهای هم داشت؛ چون معتقد بودند؛ چون در خط نسخ اهمیت عنصر سطح از عنصر دور بیشتر است، فراگیری راحتتری دارد، مضاف بر این که موجب میشود، قوت قلم و صافی دست هنرجو هم بیشتر شود. الآن هم در تربیت جدید معتقدند: فراگیری پدیده، که الفبا و مختصات خود را دارد، منوط به آموختن پیشنیاز نیست. بنابراین، برای دانستن نسخ لزوماً نباید نستعلیق را هم فرا گرفت. ولی این قاعده الآن رعایت نمیشود! این چه ربطی به اصل سنت خوشنویسی دارد! در همین شبهسنتها خیلیها خواستهاند به اهمیت میرعماد بیفزایند. قصههای فرعی بسیاری را، که مبتنی بر واقعیت تاریخی نیستند، به ایشان منتسب کردهاند، بعد رفتهرفته قصهها خودشان معیار شدند، و گمان ما این است که: سنت همینهایی است که سر هم کردهاند و حالا ما سنت را جزمیت زنجیرواری میبینیم.
منبع : دو هفته نامه تندیس ، شماره 157